|284|
سكولارها چه مي گويند؟
نويسنده: محمّد قطب
مترجم: جواد محدّثي
كتاب "سكولارها چه مي گويند؟" اثري نو در تجزيه و تحليل يكي از مهمترين مسايل روز
در عرصه انديشه معاصر و مباني ديني و حكومت اسلامي و پاسخي به شبهات و القاء ات سوء و
تبليغات دامنه دار طرفداران سكولاريسم عليه حاكميت ديني و جايگاه دين است.
اين اثر، ترجمه "العلمانيون و الاسلام"، نوشته دانشمند و محقق مشهور مصري "محمّد
قطب" (برادر سيد قطب) است كه اخيراً منتشر شده است. ترجمه آن نيز در 163 صفحه به قلم
شيوا و نثر روان ِجناب آقاي جواد محدّثي است.
عناوين اصلي بخشهاي اين كتاب، عبارت است از:
"مقدمه"، "برخورد اروپا با دين"، "دين حق"، "دموكراسي و اسلام"، "به سود چه كسي با
اسلام مي جنگند"، "آينده از آن ِكيست؟".
در فصل نخست، به سوء برداشتي كه اروپا از دين داشت و در پي اين شناخت ِنادرست از
دين، به ايجاد نفرت از دين پرداخت و سعي كرد دين را از صحنه زندگي كنار بزند، پرداخته است.
ريشه هاي اين برخورد، سوابق سوء مسيحيت در غرب و نقش آن در پيدايش اين ديدگاه، بدعتها
و انحرافاتي كه در مسيحيت پيش آمد و نقش پولس در اين انحراف اعتقادي و تقابل دين و قانون
و دين و دانش در آموزشهاي كشيشهاي مسيحي و... در اين فصل بررسي شده است.
در بخش "دين حق"، با ارائه چهره اي صحيح از دين، به نقد جرياني پرداخته كه انحرافات و
كژانديشي هاي مسيحيت را به اصل اديان و كليت مذاهب آسماني از جمله اسلام سريان و تعميم
داده و "دين" را مورد تاخت و تاز غير منصفانه قرار داده اند. جايگاه والاي انسان، تعقّل، دين،
زندگي برتر، باورهاي مكتبي، بر اساس رهنمودهاي اسلام، مورد بررسي قرار گرفته و سوء نيت
مخالفان اسلام را در راه اندازي تبليغات ضد ديني در سراسر جهان افشا كرده است و نشان داده كه
اسلام، الهام بخش تمدن، تفكر، آزادي، زندگي ايده آل، ارزشهاي اخلاقي، فرهنگ كار و تلاش،
|285|
عمران و آباداني است و به شبهات سكولارها در اين زمينه ها پاسخ داده است.
تفكيك مرز ميان تئوكراسي مسيحيت كه حكومت طبقه مقدس كشيشان و پاپ ها با آن
همه جنايتها و استبدادها و دانش ستيزيها است، با نظام سياسي اسلام و حكومت ديني كه در رأس
آن پيامبر خدا (ص) بر مبناي قرآن و وحي آسماني است، بخوبي تبيين شده است.
در فصل "دموكراسي و اسلام" عمدتاً به دو بحث مهم پرداخته است: يكي اينكه آيا ميان
دموكراسي و اسلام تعارضي هست يا نه و اگر در جايي تعارض پيش آمد، يك مسلمان بايد
دموكراسي را بگيرد يا اسلام را و كدام را قرباني ديگري كند؟ ديگر اينكه آيا الگوي
سكولاريستي غرب، شايسته آن است كه روش زندگي و حيات بشري قرار گيرد؟ و اگر شايسته
نيست، جايگزين آن چيست؟ در اين بخش است كه ميان "اجتهاد ضابطه مند و بامعيار" و
"اجتهاد بي ضابطه" تفصيل قائل شده و چهارچوب وحي را براي برداشتهاي اجتهادي از احكام
اسلام در عرصه تطبيق و اجرا، اجتناب ناپذير دانسته است و ريشه اختلاف ديدگاههاي فقها را
روشن ساخته است.
در بخش دوم همين فصل، نقد عالمانه و عيني از تفكر و شيوه سكولاريستي غرب و اروپا به
عمل آمده و ناكامي اين مرام را در دادن راه حلي پسنديده و متين در حل مشكلات جهان و حقوق
انسانها نشان داده است. برخوردي كه سكولاريستها در الجزاير با اسلام گرايان داشتند، به عنوان
ديكتاتوري زشت ِسكولارها در به رسميت نشناختن حق انتخاب مسلمانان، مورد نقد و ارزيابي
قرار گرفته و از آن به عنوان "جاهليت قرن بيستم" ياد شده است.
در فصل چهارم، پرده از جنگ گسترده اي برداشته كه امروز در سراسر جهان، از بوسني و
هرزگوين و داغستان و هند و كشمير و فيليپين، تا برمه و تركستان و فلسطين و ... عليه اسلام
برپاست و نمونه هايي از تهاجم خشن سكولاريسم در رسانه هاي گوناگوني همچون مطبوعات،
راديو و تلويزيون، سمينارها، گفتگوها، سخنرانيها و اظهارات رسمي و ديدارها و ... عليه اسلام
بيان شده است كه نوعي راه اندازي مجدد "جنگهاي صليبي" است، با شيوه هاي مدرن و امروزي
و در مقياسي وسيعتر، و هدف اين هجوم گسترده، دور ساختن "ذهن" و "زندگي" مسلمانان از
اسلام است.در عين حال، ناكامي هاي سكولاريستها در اين تهاجم خشن و گسترده را هم نشان
داده است و سركوب هر حركت ديني و بيداري اسلامي را با عنوان ِ"بنيادگرايي" و "تروريسم"،
بي نتيجه خوانده است و در مقابل اين برچسب ناچسب، از "تروريسم مسيحي" و "تروريسم
|286|
يهودي" ياد مي كند و نيز "تروريسم هندويي" و "تروريسم كمونيستي" كه چگونه با مسلمانان
در بوسني، فلسطين، هند، برمه، داغستان و ... به نسل كشي پرداخته و رفتار خشونت آميز دارند.
در آخرين فصل (آينده از آن ِكيست؟) چشم انداز روشني را براي اسلام گرايان در سطح
جهان ترسيم مي كند كه به غلبه تمدن اسلامي بر آنچه كه نامش را "تمدن مسيحي!" ناميده اند
خواهد انجاميد، به شرط آنكه مسلمانان، با محكم كردن ارتباطاتشان با يكديگر، با شناخت
دقيق تر دشمن، و شناخت ِتوانايي هاي خويش، با خلوص نيت و كار براي خدا، آمادگي براي نبرد
و جهاد في سبيل الله، با همبستگي دلها و وحدت صفوف، اين راه را كه گرچه طولاني است، ولي
مقصدي روشن و اميدبخش دارد ادامه دهند و خسته نشوند. در بخشي از اين فصل، به اين شرطها
و زمينه هاي لازم با طرح سؤالاتي به اين صورت هم اشاره شده است: (ص 160).
"آري ... ولي ... آيا جنبشهاي اسلامي موجود در روي زمين در حال حاضر، شايسته آن
هستند كه رسالت بزرگ خود را در برابر خودشان و بشريت انجام دهند؟
آيا توانسته اند آن شالوده و پايه مطلوب را در سطح مطلوب، تربيت كنند؟
آيا دلهايشان الفت يافته و حرفها يكي شده است؟
آيا خالص براي "خدا" شده اند، تا آنجا كه "خود" را فراموش كنند؟
آيا به اندازه اي بصيرت سياسي و انقلابي يافته اند كه به كمك آن بتوانند در راه ناهمواري كه
از هر سو دشمنان آنان را احاطه كرده اند و مثل عقابهاي وحشي و درنده كه منتظر شكارند، در
كمين اند، گام نهند؟
آيا اهدافشان براي خودشان روشن است و اولويتها را معين كرده، ميزان توانايي هاي خود
را شناخته و در محدوده آنها حركت كرده اند؟
يا هنوز خيلي كاستيها دارند تا در سطح مطلوب باشند؟
اگر اين جنبشها بر همان تفرقه ها و پراكندگي ها و كاستيها در تربيت خويش و تيرگي در
ديدگاهها باشند (مگر عده اي اندك) آيا صلاحيت دارند كه جايگزيني باشند كه بشريت را از
جاهليت معاصر نجات دهند؟
نه مي گوييم "آري"، و نه مي گوييم "نه". اين غيبي است به خدا واگذار شده است. ما در
اينجا از سنتهاي الهي و از وعده ها و وعيدهاي خدا سخن مي گوييم. اينها "ثابت"هايي اند كه بر
"متغيّر"ها حكومت دارند...". ُ