ارتداد, نكاهي دوباره
سيد جواد ورعي
در بخش اول اين نوشتار, ارتداد در لغت و قرآن مجيد مورد بحث قرار
گرفت. استاد محترم بر اين عقيده بودند كه آيات قرآن كريم ناظر به ارتداد فكري كه در اعصار بعد از نزول قرآن, در ميان مسلمانان ظهور كرد, نيست, از اين رو احكام ارتداد كه در كتب فقهي مورد بحث و بررسي قرار گرفته, معمولاً با استناد به روايات انجام مي گيرد. لذا دقت و تأمل در روايات مسأله اهميت به سزايي دارد. در اين قسمت ضمن تعريف ارتداد و اقسام مرتد, براي كشف ملاك و ضابطه ارتداد فطري به سراغ روايات رفته و به دقت آنها را مورد تأمل و بررسي قرار داده اند و در ادامه تحت عنوان موجبات ارتداد, به بحث از "ضروري دين" پرداخته اند. در اين بخش نيز پس از ارائه تقريري از مباحث فقهي |
كنيم ـ چنانكه مرحوم نائيني تأكيد فراواني بر اين مطلب دارد ـ مي توانيم نكات فراواني برداشت كنيم. از برخورد شارع و تفاوتي كه ميان كافر اصلي, مرتد ملّي و مرتد فطري وجود دارد, مي فهميم كه با مرتد فطري شديدتر از مرتد ملّي و با مرتد ملّي شديدتر از كافر اصلي برخورد مي كند. كسي كه در خانواده اي مسلمان متولد شده و پس از بلوغ كافر مي شود, مستحق مجازات بيشتري است نسبت به كسي كه در محيطي غير اسلامي و از پدر و مادري غير مسلمان متولد شده ولي پس از بلوغ مسلمان مي شود و دوباره كافر مي گردد. چرا حكم مرتد فطري شديدتر از حكم مرتد ملّي است؟ انسان مي فهمد آنكه در خانواده اي مسلمان رشد كرده, پدر و مادري مسلمان و متعهد براي او زحمت كشيده و رنجها متحمل شده اند, او را عارف به دين و عامل به احكام تربيت كرده اند, انتظار ارتداد او را ندارند; كسي كه به همه چيز پشت مي كند و كافر مي شود, مستحق مجازات بيشتري است. ولي كسي كه از پدر و مادري مسيحي يا يهودي متولد شده و خودش با اندكي مطالعه به اسلام رو آورده, معلوم نيست اسلام در قلب او رسوخ كرده باشد, لذا اگر كافر شد, استتابه مي شود, به او مهلت مي دهند تا مسلمان شود.حال اگر كسي پدر و مادرش مسلمانند, اما از نظر آگاهي به دين خود با يك مسيحي يا يهودي تفاوتي ندارند, فقط نام مسلماني را يدك مي كشند, نه از معارف دين اطلاعي دارند و نه به احكام آن عمل مي كنند, نه قبله را مي شناسند, نه نماز مي خوانند و نه روزه مي گيرند و نه…, اگر فرزند چنين پدر و مادري كافر شد, تناسب حكم و موضوع اقتضا مي كند كه چنين شخصي مرتد فطري نباشد. در روايات آمده است "يأتي زمان علي الناس لايبقي من الاسلام الاّ اسمه و من القرآن الاّ رسمه, دينهم دنانيرهم, قبلتهم نسائهم"(13) حال در اين زمان افرادي كه فقط نام مسلماني دارند و فرزندان خود را براساس تعاليم اسلامي تربيت نكرده اند, فرزند پس از تولد رها شده و تحت تربيت صحيح قرار نگرفته است, چنانچه او مرتد شد, مشكل است كه او را مرتد فطري بشماريم. در بخشي از مسائل ديني, تعبد و توقف لازم است, در عبادات تعبّد و تسليم است. اينكه چرا نماز مغرب سه ركعت و نماز عشا چهار ركعت است؟ چرا نماز ظهر را بايد |
آهسته خواند و نماز مغرب را با قرائت بلند؟ تعبّد است, چون خدا و رسول و امام فرموده اند. اما در بعضي از مسائل قراين و شواهدي وجود دارد كه صرف تعبّد مطرح نيست. به نظر من نبايد به روايات با چشم بسته نگاه كرد. اساساً بعضي از مسلماناني كه امروز فقط نام مسلماني دارند, در صدر اسلام نمونه اي نداشتند. اصلاً متعارف نبود كه مسلماني پنجاه سال در امريكا و در ديار كفر زندگي كند; چنين اقدامي "تعرّب بعد الهجره" محسوب مي شود. ولي امروز افرادي كه فقط نام مسلماني دارند, در سرزمين كفر زندگي مي كنند و فرزنداني به دنيا مي آورند, آيا در صورت ارتداد, مي توان آنان را مرتد فطري شمرد؟ به نظر ما اطلاق گيري از روايات به اين كيفيت و تا اين حدّ, انسان را به واقعيات نمي رساند. آيا مي توان گفت: كسي كه از پدر و مادر مسلمان شناسنامه اي متولد شده, در صورت ارتداد, مرتد فطري است ولي كسي كه هنگام انعقاد نطفه پدر و مادرش كافر بودند ولي بعداً مسلمان شده و فرزند را با تربيت اسلامي بزرگ كرده اند, اين فرزند اگر مرتد شد, مرتد ملّي است؟ به نظر ما اينطور نيست, مستبعد است. استبعاد ذهني در فهم آيات و روايات مسأله قابل توجهي است. در موارد ديگر نيز ما به اين نكات توجه مي كنيم. مثلاً "كفر" در روايت "من ترك الصلوة متعمداً فقد كفر" را كفر اصطلاحي معنا نمي كنيم, احكام نجاست را بر تارك الصلوة مترتب نمي كنيم. يا در روايت ديگري مي گويد: "كسي كه به احكام اسلام عمل نكند "للاستهانه", كافر است. در معناي "استهانه" تصرف مي كنيم و آن را به معناي جحد و انكار مي شماريم. پس چرا در روايات مورد بحث چنين نكاتي را در نظر نداشته باشيم و فوراً بگويم: اطلاق لفظي دارد! نتيجه آنكه, مرتد فطري كسي است كه: 1ـ هنگام انعقاد نطفه اش, پدر و مادر يا يكي از آنان مسلمان ِعارف ِعامل باشند. چون ممكن است "ولد علي الاسلام" به معناي "تكوَّنَ ونَشَأَ" باشد. هرچند برخلاف نظر صاحب مسالك و صاحب جواهر آن را معناي مجازي دانستيم, اما به هر حال احتياط چنين اقتضا مي كند. 2ـ اسلام ِپدر و مادر يا يكي از آنان تا هنگام تولدِ فرزند استمرار يابد. معناي حقيقي |
اسلام در ميان اديان, ديني فراگير است. در معتقدات, معارف, تكوينيّات, تشريعيّات, اعمال, اجتماعيات و ساير ابعاد سخن دارد. كمتر عرصه اي را مي توان يافت كه اسلام در آنجا حرف نداشته باشد. البته ممكن است به دست ما نرسيده باشد. پس ما در اسلام در واقع "منطقه فراغ" نداريم. بلكه آنچه منطقه فراغ به نظر مي رسد, از نظرگاه ماست چون پيامبر اكرم(ص) فرمود: "ما من شيئ يقرّبكم الي الجنّة ويبعّدكم عن النار الاّ و قد
امرتكم به و ما من شيئ
قرآن مجيد نيز مي فرمايد: "اليوم
اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت يبعّدكم عن الجنّة و يقرّبكم الي النّار الاّ وقد نهيتكم عنه." (15) لكم الاسلام دينا." [14] البته بعضي مي گويند: معناي اين سخن اين نيست كه دين همه چيز دارد, بلكه دين در محدوده رسالت خويش كامل است, لذا منطقه فراغ داريم. ولي به نظر ما ممكن است كسي در هر يك از ادلّه به تنهايي مناقشه كند, امّا يك نگاه مجموعي به دين نشان مي دهد كه اسلام در همه زمينه ها حرف دارد. امور از شش محور خارج نيست كه اسلام در همه آنها وارد شده است: ارتباط انسان با خدا, ارتباط خدا با انسان, ارتباط خدا با جهان, ارتباط جهان با خدا, ارتباط انسان با جهان و ارتباط جهان با انسان. پس در حقيقت, منطقه فراغي در كار نيست. انسان بايد به بعضي از امور عقيده داشته باشد, در بعضي از امور علاوه بر عقيده, عمل كند و بعضي از امور را فقط عمل كند بدون آنكه عقيده داشته باشد. معروف است كه اسلام داراي سه بخش است: معارف, اخلاقيات و اعمال. ممكن است كسي در اين تقسيم مناقشه كند و آن را جامع نداند, اما به هر حال اسلام دين جامع و فراگيري است كه قابل انكار نيست. حال سخن در اين است آن امور كه انكار يا ترديد در آنها موجب ارتداد و خروج از دين است, كدامند؟ مثلاً انكار خدا يا صفات و افعال او يا تشبيه او به مخلوقات يا جسم شمردن او يا انكار ضروري موجب ارتداد است. انكار بعضي از امور يا ترديد در آنها فقط معصيت است و خروج از دين محسوب نمي شود, مثل انكار رجعت يا معراج جسماني رسول خدا(ص) يا معاد جسماني. انكار يا ترديد در بعضي از امور نيز سبب مي شود انسان |
ارتداد است يا چنانكه به تكذيب پيامبر بيانجامد, موجب ارتداد است, اختلاف نظر دارند. در بين قدما اجماعي وجود ندارد, تنها از عبارات ابن زهره و شيخ صدوق استشمام مي شود كه انكار ضروري, موجب ارتداد و كفر است. براي آنكه اختلاف بين علما در اين مسأله ملموس تر باشد, عبارتي را از شهيد ثاني در "الروضة البهية" نقل مي كنيم: "و تحليل محرّم بالاجماع كالزنا و عكسه كالنكاح و نفي وجوب مجمع
عليه كركعة
حال كه مسأله مورد اختلاف است, براي
آنكه معلوم شود اجماعي كه در مسأله ادعا من الصلوات الخمس و عكسه كوجوب صلوة سادسة يومية, والضابط انكار ما علم من الدين ضرورة… و يعتبر فيما خالف الاجماع كونه مما يثبت حكمه في دين الاسلام ضرورة كما ذكر, لخفاء كثير من الاجماعيات علي الآحاد, و كون الاجماع من اهل الحلّ والعقد من المسلمين فلا يكفر المخالف في مسألة خلافية وان كان نادراً, وقد اختلف عبارات الاصحاب و غيرهم في هذا الشرط, فاقتصر بعضهم علي اعتبار مطلق الاجماع و آخرون علي اضافة ما ذكرناه وهو الاجود, و قد يتّفق للشيخ ـ رحمه اللّه ـ الحكم بكفر مستحلّ ما خالف اجماعنا خاصة كما تقدم نقله عنه في باب الاطعمة, و هو نادر." شده, چيست و اساساً آيا همه اقسام "انكار ضروري" موجب ارتداد است يا بعضي از اقسام, لازم است تا اقسام متصوّره در انكار ضروري را بر شماريم: ـ كسي بداند فلان حكم ضروري دين است و پيامبر هم فرموده, ولي آن حكم را انكار كند. اين قسم مسلماً تكذيب پيامبر و ارتداد است. ـ كسي ضروري بودن حكمي را قبول كند و بپذيرد كه پيامبر يا امام هم اين حكم را فرموده, ولي بگويد مقصود آنان از اين حكم غير از آن چيزي است كه شما مي گوييد. در كبري تصرف مي كند, مثل زكات كه قبلاً عرض كردم يا مثلاً مي گويد: مقصود پيامبر از اينكه روزه بگيريد, اين است كه پرخوري نكنيد, وضو يعني رعايت بهداشت در زماني كه مردم بهداشت را مراعات نمي كردند, ولي امروز با رعايت بهداشت, وضو گرفتن لازم نيست. |