سيرالملوك خواجه, از سلوك سياسي وي حكايت
مي كند. خواجه نظام الملك, در اين اثر, مي كوشد, تا در ضمن ارائه يك الگو براي مديريت سياسي و آيين كشورداري, شيوه تفكر سياسي اش را در حاكميت سي ساله, بنماياند. از اين رو, سياست نامه يا سير الملوك, نوعي تجربه نگاري سياسي [4], به شمار آمده است. تأمل در نوشتار ياد شده, اين نكته را به دست مي دهد كه پير سياست, [5] در مقام تلقين نظرگاه اعتقادي و انتقادي خويش بر ملكشاه سلجوقي و در همواري جاده وزارت و انتقال آن به يكي از فرزندان اش است: "و اگر وزير, وزيرزاده باشد, نيكوتر بود و مبارك تر; كه از روزگار اردشير بابكان تا يزدگرد شهريار; آخر ملوك عجم, هم چنان كه پادشاه فرزند پادشاه بايستي, وزير هم فرزند وزير بايستي, و تا اسلام در نيامد, هم چنين بود. چون مُلك از خانه ملوك عجم برفت, وزارت از خانه وزرا نيز برفت."> [6] شگفتا از بركت همان اسلام بود كه كفاش زاده به مكتب رفت و دهقان زاده بيهقي به وزارت رسيد! نظام الملك گرچه نتوانست, خود را به طريقي به بزرگمهر حكيم وزير انوشيروان دادگر منسوب نمايد, اما به قدر كافي از عقل سياسي! برخوردار بود كه سلجوقيان را از نسل افراسياب خواند: "خداوند عالم, شاهنشاه اعظم را از دو اصل بزرگوار ـ كه پادشاهي و پيشروي هميشه در خاندان ايشان بود و پدر بر پدر, هم چنين تا افراسياب بزرگ ـ پديدار گردد و او را به كرامت ها و بزرگي ها كه ملوك جهان از آن خالي بودند, آراسته گردانيد."> [7] در حاشيه دستور نامه هاي سياسي و اجرايي نظام الملك مي بينيم كه خواجه كار آزموده! به طور مرموزي, در تلقين انديشه و تحميل عقيده سياسي اش بر سلطان سلجوقي, بر آمده و خويشتن را خيرخواهي امين مي شناساند. ذكر موردهايي ازين دست, ما را در شناختن زواياي فكر سياسي خواجه, ياري مي رساند. |
بنده نيك, چگونه باشد و چون بنده اي كه خدمت هاي پسنديده كرده باشد و هرگز از او خيانتي و بدعهديي نديده باشند! و ملك بدو, استوار بود و بر دولت مبارك باشد, به آزار دل ِاو نبايد كوشيد و سخن هر كس به زشتي بر او نبايد شنيد, بلكه اعتماد زيادت بايد كرد, كه خاندان ها و شهرها و مملكت ها, به هر وقتي, به مردي باز بسته باشد كه چون او را از جاي برگيرند, آن خاندان برود و آن شهر ويران شود و آن مُلك زير و زبر گردد… بندگاني را كه پرورده باشند و بزرگ كرده, نگاه بايد داشت, كه عمري ديگر مي بايد و روزگاري مساعد, تا بنده اي شايسته و آزموده به دست آيد. و دانايان گفته اند كه چاكري و بنده اي شايسته و آزموده, بهتر از فرزند باشد."> [15] پاره اي ترديدها, كه درباره شخصيت و زندگي سياسي خواجه نطام الملك و قتل وي در سفر ملكشاه سلجوقي به دار الخلافه بغداد, حتي نگارش همين رساله سير الملوك, پديد آمده, در لا به لاي گفتاري كه از وي آورديم, به راز و رمز آن همه, پي مي بريم. مجتبي مينوي, معتقد است:"… چون سلجوقيان, اجازه نمي دادند, [نظام الملك] مخالفين خود و مخالفين با خلافت ِآل عباس را ريشه كن كند, در كتابي كه نوشته است [سير الملوك] با ايشان خرده حساب, پاك كرده است."> [16] صورت اوليه رساله نظام الملك, غير از نسخه اي است, كه در دسترس ما قرار دارد. در اصل, شامل سي و نه باب يا فصل در "روش كارها و راه تدبيرهاي صواب" بوده, [17] كه گويا خواجه را راضي نمي كرد! سفارش و خواسته شاه و دربار سلجوقي در همين حدّ و ميزان, به هم مي رسيد, اما "به سبب رنجي كه بر دل او [نظام الملك] مي بود از جهت مخالفان اين دولت, يازده فصل ديگر در افزود". از اين رو, نه تنها با آيين كشورداري از منظر نظام الملك, آشنايي پيدا مي كنيم, بلكه با جرياني از قدرت, مواجه خواهيم شد كه در طول تاريخ, هماره به مصالح مادي ـ معنوي ِشخصي و صنفي و حزبي پرداخته اند; نه |
پي نوشت ها: محمدمهدي نراقي و… تجربت افتاده و از استادان آموخته بود, در اين خدمت شرح داد. [5] .تعبير از مرحوم دكتر غلامحسين يوسفي. رك: ديداري با اهل قلم. [6] .سير الملوك, فصل چهل و يكم. [7] .همان, فصل اول. [8] .همان, فصل هفتم. [9] .همان, فصل پنجم. [10] .همان, فصل سيزدهم. [11] .همان, فصل هيجدهم. [12] .همان, فصل چهل و هفتم. [13] .همان, فصل چهل و دوم. [14] .همان, فصل چهل و ششم. [15] .همان, فصل بيست و هفتم. [16] .مجتبي مينوي, تاريخ و فرهنگ, خوارزمي, 1352, ص173. [17] .رك: پيش گفتار سير الملوك. [18] .سير الملوك, فصل چهل و يكم. [19] .مجتبي مينوي, همان, ص460. [20] .ابن اثير, الكامل, ج10, ص209, سنه 456. |
شوشتري. [22] .رك: دكتر عبدالحسين زرين كوب, جستجو در تصوف ايران, ص73 چنين مي خوانيم! "اين پير هرات كه تقريبا دو سالي جوان تر از ناصر خسرو بود و اندكي قبل از او, وفات يافت, شور و تعصبي كه در مذهب حنبلي نشان مي داد, از شور و تعصبي كه ناصر خسرو در آيين خويش داشت, كمتر نبود." در دنبال داستاني در باب تعصب ورزي خواجه عبدالله انصاري; پير پر سوز و گداز خراسان, مي آيد, كه شنيدني است. كار, به تبعيد پير و در نهايت ميانجي گري خواجه نظام الملك كشيده مي شود. [23] .در رمضان 485هـ. ق, در صحنه "كرمانشاه". [24] .ايران باستان, ج2, ص526 ـ 525. [25] .رضا شعباني, مباني تاريخ اجتماعي ايران, ص142. [26] .عبدالحسين زرين كوب, كارنامه اسلام, اميركبير, ص134. [27] .رك: واپسين فصول سير الملوك. دشمني و كينه توزي نظام الملك درباره شيعيان علوي, بيش از ديگر مخالفان مذهبي و سياسي بوده است. البته ارادت قلبي وي به خلفاي عباسي, و اولي الامر تلقي كردن آنان, و نيز اشعري بودن وي, و هم چنين فضاي تيره و تعصب آلود زمانه, و به خصوص جنبش گاه و بي گاه ِشيعه و سازش ناپذيري ايشان با دستگاه ظلمه و غاصب, بي تأثير نيست. [28] .در محرم. [29] .فريب دادن دواتگر حسن صباح و گرفتن دفتر دخل و خرج مملكت "كه حسن صباح تعهّد كرده بود, ظرف چهل روز تقديم سلطان الپ ارسلان سلجوقي نمايد, در حالي كه نظام الملك معتقد بود, اين كار, دو سال وقت مي برد!" و افكندن اوراق آن بر زمين, سبب شد تا حسن صباح نتواند, به پرسش هاي شاه, پاسخ دهد "در آن روزگار, صفحات را شماره گذاري نمي كردند" و هي مي گفت: هان! هان! نظام الملك هم طعنه مي زد: كاري را كه قرار چهل روز داشته باشد, اين است جواب آن! ناچار, حسن صباح شرمسار, از دربار سلجوقيان, براي هميشه رفت. |
كنترل و مصونيت در برابر وسوسه هاي نفساني و شيطاني, كفايت مي نمايد, هر چند كه آن شخص از قدرت و اختيارات استثنايي برخوردار باشد. |
طغرل رحمة الله, اندر خوان نهادن نيكو و خوردني هاي الوان تكلف تمام فرمودي, چنان كه اگر پگاه بر نشستي و به تماشا و يا به شكاري رفتي, بيست استروار, بار خوردني با او برفتي تا به صحرا, چيزي خوردي! پس چون به صحرا, خوردني خوردندي, چندان بودي كه همه اميران و تركان عجب بماندندي! يا در احوال عمروليث صفاري مي نويسد: اين عمرو, بس بزرگ همت و بزرگ عطا و بيدار و با سياست بوده است. و مروت و همت او, تا آن جا بوده است كه مطبخ او را چهارصد شتر مي كشيدند! حيف و ميل اموال ملت ستمديده, چگونه توجيه مي شود? مروت و همت, نزد خواجگان! چه مفهومي يافته است. جالب است كه نظام الملك, هرگز يعقوب ليث را نمي ستايد, بلكه او را گناهكار مي شمارد, چرا كه بر امير المؤمنين خليفه عباسي خروج كرده است! چون يعقوب, نان و پياز مي خورد! [56] .سيرالملوك, فصل چهلم. [57] .همان, فصل سي و ششم. [58] .همان, فصل سي و يكم. [59] .همان, فصل يازدهم. [60] .همان, فصل دهم. [61] .همان, فصل هفتم. |