ارتداد, نگاهي دوباره
سيد جواد ورعي
بحث ارتداد از مباحث مهمي است كه ابعاد گوناگون آن در علم كلام,
فقه, تفسير و تاريخ قابل پيگيري است. اين بحث از سوي فقهاي بزرگوار با استناد به روايات فراواني كه از ائمه اطهار(ع) نقل شده, با صبغه فقهي مطرح گرديده و در بسياري از كتب فقهي طي قرون متمادي, ثبت و ضبط است. ايراد شبهات و اشكالات گوناگون كلامي با استناد به اصولي كه در قرون اخير از سوي مكاتب فلسفي غرب مطرح شده و تعارضي كه ميان احكام ارتداد با مقولاتي چون حقوق بشر, آزادي عقيده و آزادي بيان با مفهوم غربي آن, احساس مي شود, اهميت بررسي اين بحث را در ابعاد مختلف دو چندان |
ساخته است. هر چند بسياري از شبهات مطروحه بايد در حوزه مباحث
كلامي پاسخ داده شود و مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد, امّا پرداختن به اين مسأله از نظر فقهي, تفسيري و تاريخي نيز در جهت روشن شدن پاره اي از ابهامات سودمند است. آية الله سيد عبدالكريم موسوي اردبيلي از اساتيد و فقهاي معاصر در
ماه
رمضان سال جاري با چنين احساسي, بحث ارتداد را از جنبه فقهي در جمع گروهي از فضلاي حوزه علميه قم مطرح نمودند. با توجه به اهميت اين مبحث درصدد تنظيم, تنقيح و ارائه اين سلسله مباحث بر آمديم تا علاوه بر مخاطبان اصلي اين بحث يعني فضلاي حوزه, ساير علاقه مندان نيز از آن بهره مند شوند. ملاحظه چنين مباحثي نشان مي دهد كه فقهاي شيعه با چه دقت و موشكافي هايي به فهم كتاب و سنت مبادرت مي ورزند و گاه در فهم روايتي, ساعت ها به تأمل مي پردازند تا حكم خدا را استنباط نمايند. تلاش كرده ايم نخست متن سخنان ايشان را تنظيم و ارائه كنيم, سپس توضيحات و ملاحظاتي در پايان بر آن بيفزاييم تا هم تفصيلي بر پاره اي از مطالب اجمالي و توضيحي بر بعضي از اشارات درس باشد, و هم نظري بر آن چه كه مفسران, فقيهان و مورّخان در اين زمينه ابراز كرده اند, افكنده شده باشد,با اين اميد كه خوانندگان را مفيد فائده باشد. اين توضيحات در پايان به ترتيب شماره هاي متن اصلي بحث آمده است. در بخش اول اين بحث, استاد محترم ارتداد را از نظر لغوي و آيات قرآن مورد توجه قرار داده اند. |
مرتد شدند. جريان از اين قرار بود كه شخصي بنام "جبلة" از اعيان و اشراف, لباس احرامي نفيسي خريداري كرد و به مسجدالحرام آمد. پس از طواف كه در گوشه اي از مسجد نشسته بود, عربي بياباني هنگام عبور از كنار او بي توجهي كرد و لباس او را آلوده و كثيف نمود. جبله ناراحت شد و با چوب دستي كه در دستش بود, چند ضربه به او زد. عرب بياباني چيزي نگفت و رفت ولي پس از طواف با خليفه عمر بن خطاب روبه رو شد و به او شكايت كرد. خليفه جبله را احضار كرد و ماجرا را جويا شد و او اقرار كرد كه با چوب دستي اش چند ضربه به او وارد كرده است. مرد عرب خواستار قصاص شد و هر چه جبله از او خواست كه از قصاص صرف نظر كند و در مقابل پولي از او دريافت كند, نپذيرفت. خليفه نيز حاضر نشد از قصاص صرف نظر كند مگر آن كه مرد عرب رضايت دهد از اجراي قصاص چشم بپوشد. جبله كه به سختي ناراحت بود از مرد عرب براي اجراي قصاص چند روز مهلت گرفت, از اين مهلت استفاده كرد و براي گريز از حكم قصاص, به شامات رفت و گفت: "من ديني را كه در آن مرد عرب بيابان گردي جز به قصاص من راضي نشود, نمي خواهم." و بدين وسيله از اسلام روگردان شد.(5) نمونه ديگر, روزي پيامبر اكرم(ص) هنگام موعظه مردم, از منافقي نام برد. شخصي پشت سر پيامبر گفت: اگر سخن پيامبر صحيح باشد, من از خر پست ترم. مردي به نام عامر اين سخن را شنيد و به او گفت: سخن پيامبر درست است و تو واقعاً از خر پست تري. عامر نزد پيامبر آمده, ماجرا را تعريف كرد. پيامبر او را خواست و از او نيز ماجرا را سؤال كرد ولي آن شخص گفته عامر را انكار كرد. پيامبر از آنان خواست بر سخن خويش سوگند ياد كنند. آن مرد به دروغ قسم ياد كرد كه من پشت سر پيامبر چنين سخني نگفته ام. عامر براي سوگند برخاست و پس از آن ادعا كرد كه پروردگارا! اگر او چنين سخني را بر زبان رانده, مرا تأييد كن. پيامبر و اصحاب آمين گفتند.جبرئيل آمد آيه اي نازل شد و عامر را تأييد كرد و كذب آن شخص برملا شد. پس از رسوا شدن, اقرار كرد ولي توبه نمود و پيامبر توبه اش را پذيرفت.(6) |
فتحقن دماؤهم والاّ فلا? فنقول: الحقّ ان الحكم ليس مختصاً بالمؤمنين فقط بل هو يعمّ كل انسان سالم الفكر والفطرة والسالك علي سبيل الانسانية. فقتل الانسان من حيث انه انسان وجرحه والجناية عليه من اعظم الكبائر ومن اشنع السيئات حيث قال الله تعالي من المسئوليات الكبيرة ومن الجرائم التي يسئل عنها يوم القيامة قتل المؤودة كما انه تعالي قال: "واذا المؤودة سئلت بايّ ذنب قتلت." ومن الجنايات المنهيّة عنها في الشريعة الجناية علي الجنين بل علي النطفة لانها تصير انساناً فيما بعد, ومنها الجناية علي الميّت مع انه مات وختم عمله ولكن حيث كان يوماً انساناً ذاشعور وحياة لابد من ان يعتني بشأنه ولايستخف ولايهان ويكفيك في ذلك قوله تعالي "من قتل نفساً بغير نفس او فساد في الارض فكانّما قتل الناس جميعاً ومن احياها فكأنّما احيا النّاس جميعا." [10] (3) مشهورترين جريان ارتداد در زمان پيامبر اكرم(ص), ادعاي نبوت از سوي بعضي از اشخاص جاه طلب بود و چون از رؤساي قبايل بودند, با انحراف خود عدّه زيادي را نيز به دنبال خود كشانده و از اسلام منحرف مي كردند و بدين وسيله مرتد مي شدند. اسود عنسي در يمن [11] و مسيلمة بن حبيب معروف به مسيلمه كذّاب از بني حنفيه [12] در زمان رسول خدا مدعي پيامبري شدند. سجاع دختر حارث تميمي كه بعداً با مسيلمه ازدواج كرد, نيز از مدعيان نبوت بود [13], طلحة بن خويلد كه با طوايفي از قبيله غطفان و بني فزاره پس از نبرد با مسلمانان به شام گريخت, از جمله مدّعيان نبوت بود. [14] اما جريان معروف ارتداد پس از رحلت رسول خدا(ص) با انگيزه هاي متفاوتي از عدم پرداخت زكات به حكومت وقت ناشي مي شد. يا اساساً حكومت را نامشروع دانسته و آن را حق اهل بيت پيامبر مي دانستند, لذا از پرداخت زكات اجتناب مي ورزيدند يا پرداخت زكات را منحصر به زمان پيامبر دانسته و پس از رحلت آن حضرت مصرف آن را در فقراي شهر و ديار خويش اولي مي دانستند يا مركزيتي به نام مدينه را پس از پيامبر قبول نداشته و معتقد به مشروعيت حكومت هاي مستقل منطقه اي بودند. به هر تقدير تاريخ نگاران طوايف مختلفي را كه به خاطر عدم پرداخت زكات از سوي نمايندگان خليفه و سپاهيان او |