مي كرد و در آن ها سنگ دفاع از علم را به سينه مي زد. او با اعتقاد به پايان به علم - آن هم به روايت قرن نوزدهم آن - آخرين نظريات علمي را به عرب ها منتقل مي كرد و در آن ها آراي "اسپنسر" و "داروين" را باز مي گفت و خود در تحليل هايش، آن ها را به كار مي بست و همين موجب شد كه او را مادي مسلك بپندارند. اثبات اين مطلب دشوار است، چون وي - گرچه از خانواده اي مسيحي بود - از اسلام و از شخص پيامبر اكرم(ص) هوا داري مي كرد و حتي در پاسخ به اظهارات "لرد كرومر" بر ضد اسلام، مقاله اي به نام "قرآن و عمران" نوشت و در آن از اسلام به عنوان مدافع و مروج مدنيت دفاع كرد. با اين همه او خواستار سوسياليسم بود و آن را ضرورت تاريخي جامعه نمي دانست، بلكه چون سوسياليست هاي تخيلي، آن را در هر زمان و مكاني قابل اجرا مي شمرد. يكي ديگر از افراد شاخص اين رويكرد، "طه حسين" است. او نيز پس از تكميل |
تحصيلات الازهري خود، راهي فرانسه شد و پس از بازگشت به مصر، شيوه دكارتي را در تحقيقات خود به كار بست و اثر جنجالي خود را با نام "في الشعر الجاهلي" منتشر كرد و در آن مدعي شد كه آن چه به نام شعر جاهلي معروف است، و "معلّقات سبعه" از آن جمله شمرده مي شود، در حقيقت، مدت ها پس از سرآمدن دوره جاهليت و در روزگار اسلام ساخته شده و بدان دوران نسبت داده شده است. اين نظريه به دلايل گوناگون سنت پرستان را سخت برآشفت و آنان را به عكس العملي جدي واداشت، تا آن جا كه طه حسين ناگزير شد، در كتاب خود بازنگري و آن را با تعديل و تغيير نام به "في الادب الجاهلي" منتشر كند. بعدها طه حسين عصاره نظر خود را در باب غرب در كتاب "مستقبل الثقافة في مصر" منتشر ساخت و در آن خواستار پيوستن مصر به كاروان تمدن غرب و جدايي دين از سياست گشت. البته بعدها نظريات خود را، كه آثار آن در رويكرد تازه اش به تاريخ اسلام هويدا است، تعديل كرد و از پاره اي |
تفسير "المنار" را نوشت و بي توجه به اتهام مرتجع بودن، كار خود را ادامه داد. عبده در راه شناسايي شيعه نيز گامي درخور برداشت و نهج البلاغه را همراه با شرحي لغوي و ادبي منتشر كرد و اين اثر را به جامعه عرب آن روزگار، بازشناساند. عبده چنان دربند نيازهاي جاري جامعه خود بود كه نشر آثار عرفاني را در آن شرايط به صلاح نمي دانست و از قدرت قانوني خود براي منع انتشار "فتوحات مكيه" ابن عربي سود گرفت. او چنان در راهي كه پيش گرفته بود، جلو رفت كه از هرچه سياسي بود و يا صبغه سياست و يا بويي از سياست داشت، مي پرهيخت و مي گفت: "اعوذ بالله من السياسة ومن لفظ السياسة و من معني السياسة و من كل حرف يلفظ من كلمة السياسة و من كل خيال يخطر ببالي من السياسة…" و تا آن جا پيش رفت كه روابط خود را با سيد جمال - به دليل فعاليت هاي سياسي اش - گسست و از او دور شد. | |
نوشتن "الاسلام واصول الحكم" كاري ترين ضربه را بر پيكر نيمه جان خلافت وارد ساخت و جنجالي پديد آورد كه تنها با از بين رفتن اصل موضوع، فرو نشست. عبدالرازق، به صراحت مدعي شد كه نهاد خلافت، از اصول اسلام نيست و زاده شرايط خاصي بوده است و اساساً خلافت شيخين نيز، ماهيتي ديني نداشته است. او پا را از اين فراتر گذاشت و ادعا كرد كه اسلام نظريه حكومتي خاص ندارد و شأن نبي، حكومت نيست و وظيفه اساسي پيامبر ابلاغ شريعت است، نه اجراي آن. بنابراين مي توان بي هيچ دغدغه اي دين را از سياست جدا كرد. در هر صورت رشيد رضا، خلافت را - گرچه جائرانه باشد - مي خواست نگه دارد و در اين مورد پيرو فقيهاني چون "ماوردي" و "ابن جماعه" بود. پس از او نوبت به "سيد عبدالرحمان كواكبي" رسيد، تا مشخصاً استبداد را هدف قرار دهد. او كه اهل سوريه بود و استبداد |
عثماني را لمس مي كرد، با نوشتن " طبايع
الاستبداد" كوشيد، ماهيت و زيان هاي خودكامگي را بازگويد و اين دمل چركين را بفشارد. اين رساله كه لحني خطابي داشت، در دوران مشروطه ترجمه شد - و احتمالاً ميرزاي نائيني در نوشتن "تنبيه الامه" نيم نگاهي به آن داشت، گرچه نوشته اش متقن تر و مستدل تر از آن بود - جزو خواندني هاي آن روزگار درآمد پس از انقلاب اسلامي نيز اين ترجمه به وسيله برادر بزرگوار جناب آقاي محمد جواد صاحبي تصحيح و منتشر گشت كه مشخصات آن بدين شرح است: طبيعت استبداد. ترجمه عبدالحسين ميرزاي قاجار، نقد و تصحيح محمد جواد صاحبي، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، 1363، 209ص). اثر ديگر كواكبي كتاب "ام القري" است كه در آن، مشكلات اساسي جهان اسلام در آن روزگار از زبان نمايندگان كشورهاي مختلف گفته شده است. آموزه هاي اساسي كواكبي، همان تعليمات سيد جمال است، كه به زبان ديگري بازگو شده است. |
از ليبرال هاي قرن هيجدهم و نوزدهم مي گويد كه اقتدار دولت بايد به حداقل ضروري يعني به سه مورد محدود شود: شهرباني و دادگستري و دفاع از ميهن. بيرون از اين سه حد، دخالت دولت مايه ستم گري و زورگويي است و بازدارنده كمال شخصيت آدمي ". با شكست تجربه پارلماني و "بي آبرويي ليبراليسم" در مصر به ويژه به علت كشاكش هاي بي پايان سياست مداران "خودپرست و نادرست" و افزايش مشكلات سياسي مصر، انديشه يگانگي عرب شكل گرفت. محور اساسي اين تفكر، تكيه بر عربيت همه عرب ها بود. مناديان وحدت عرب بر آن بودند كه با اتحاد عرب ها مي توان گره از كار فرو بسته شان گشود و آن چه از طريق "ناسيوناليسم" حاصل نشده است، از طريق "پان عربيسم" به دست آيد. لذا كوشيدند تا با زنده كردن ميراث كهن و نمودن ارج مندي گذشته عرب - كه در | |
كسب استقلال علاوه بر صبغه سياسي، رنگ فرهنگي به خود گرفت و آنان دريافتند كه بايد فرهنگ استعمار گرانه غربي طرد و در كنار مبارزه با استعمار سياسي، با استعمار فرهنگي نيز پيكار شود. آيا عرب ها به هدف خود؛ يعني وحدت دست يافتند? پاسخ آن است كه علاوه بر مشكلات قبلي، مشكلات ديگري نيز مانع تحقق اين هدف گشت. يكي از اين مشكلات، تشكيل دولت هاي جديد عرب بود. اين دولت ها به هيچ روي حاضر نبودند، از استقلال سياسي خود به نفع استقلال در گستره بزرگ تري دست بكشند. دومين مانع، تنوع فرهنگي فراوان ميان كشورهاي عربي بود؛ در سويي مصر و سوريه بود با آن همه پيشينه روشن فكري و ارتباط مستقيم با غرب و در سوي ديگر كشورهايي كه هم چنان به صورت عشيره اي اداره مي شد. ليكن هم چنان يك مسئله حل ناشده است و آن اين كه دين اسلام در اين ميان چه جايگاهي دارد و آيا وحدت عرب با دين حاصل مي شود يا خير؟ در اين مورد سه ديدگاه و در نتيجه سه جريان وجود دارد:
|
گروهي برآنند كه مهم ترين عامل وحدت بخش عرب - هم چون گذشته - دين اسلام است. اين ديدگاه مورد نقد جدي كساني چون اخوان المسلمين قرار گرفته است و آنان مي گويند كه رسالت اسلام جهاني و الغاي تمايزات نژادي است و اين رويكرد، با قوميت عرب سازگار نيست. گروه دوم معتقدند كه قوميت عرب را بايد يك سره از عنصر دين پاك كرد و شعار جدايي دين از سياست سر داد. نماينده اين گروه ساطع الحصري است (1880- 1969) كه معتقد است: "كل ناطق بلغة الضاد" عرب است و "گسستگي از اسلام را يكي از شروط كام يابي قوميت عرب دانسته است." در برابر اين دو گروه، گروه ميانه اي وجود دارد كه معتقد است تعارضي ميان اسلام و قوميت عرب نيست، گرچه از مقومات عربيت نيز به شمار نمي رود. عبدالرحمان البزاز مدافعانه، در پاسخ به انتقادهاي اساسي به اين ديدگاه، مسئله راساده ميكند و مي گويد؛ "پيامبر عرب بود و قرآن هم به عربي فرو فرستاده شد." همين و بس! |