|182|
جنبه علمي و سياسي قابل تأمّل است؛
علمي از آن جهت كه در قالب نظريه هاي
علمي طرح شده است، و سياسي از آن رو
كه حاوي يك سلسله دستورالعمل هاي
سياسي به دولت مردان غربي است. همين
جنبه دوم ما را به تأمّل بيش تر درباره آن
بر انگيخته است؛ خصوصاً كه توجّه
انديشمندان غير غربي به جنبه هاي سياسي
به اندازه توجه علمي به آن نبوده است.
علاوه بر اين ها "هانتينگتون" در اين نظريه
سعي نكرده چهره جانبدارانه اش را نسبت
به فرهنگ غربي مخفي نگاه دارد. اين در
حالي است كه سنّت انديشمند غربي در


|183|


|184|
اصلي ترين كاركرد نظريه پردازي است و
اساساً در عرصه علم و دانش از يك نظريه
بيش از اين نبايد انتظار داشت. امّا گاه به
دلايلي نظريه پردازي از اين وظيفه اصلي و
دشوار منحرف گشته و پرده اي از واقعيت
بر نمي دارد و بلكه پرده ضخيم تري را بر
روي آن مي اندازد. در اين صورت
نظريه پردازي چيزي بر معرفت ما
نمي افزايد و صرفاً عمل جا به جايي و يا
ازدياد و نقصاني در داده هاي اطلاعاتي
پديد مي آورد. يك نشانه اش آن است كه
در مقام عمل و تماس با واقعيت،
دستورالعمل و نسخه جديدي ارائه
نمي شود و تغييري در فلسفه عملي مرسوم
پديد نمي آيد.

اين گونه نظريه پردازي، نظريه هاي
واقع نماي كاذب است؛ كذبي كه
نظريه پرداز نسبت به آن جهل مركب دارد.
ايرادي هم نمي توان به آن گرفت، زيرا هر
فردي در رسّامي از واقعيت آزاد است. او
مي تواند در برابر ايرادي كه به رسم واقع
نمايش شده، بگويد: "گر تو بهتر مي زني
بستان بزن". در اين صورت، رسم كسي
مقبول تر و بهتر است كه بهتر از ديگران به


|185|


|186|


|187|
مي كند، مانند قشر متجددين تركيه كه
وامانده از ميراث فرهنگي گذشته است و
درمانده از الحاق به غرب. مظاهر تمدني
غرب در بسياري از كشورهاي آفريقايي
جنوب صحرا نفوذ كرده است، ليكن هنوز
مهم ترين معضلات اقتصادي و اجتماعي
جوامع آفريقايي به حال خود باقي مانده
است و در جهت حلّ آن نه متجددين
آفريقايي توانسته اند تدبيري بينديشند و نه
غربيان با نگاه خيرخواهانه و بشر دوستانه
گامي برداشته اند. بنابراين بي جهت نيست
كه قرن بيست و يكم، به نام قرن تشديد
گرايش و استمداد جوامع غيرغربي از
"فرهنگ اصيل خودي" نام گذاري شود.
انديشمند واقع بين غربي بايد بداند كه چنين
گرايشي بي تأثير از كاركرد منفي فرهنگ
غربي نبوده است.

امّا احساس "بحران تمدني" از جنبه
دروني آن، عبارت از هراس از واكنش
ناخواسته افكار عمومي در قبال
سياست هاي حاكم بر جوامع غربي است.
تاريخ دو - سه قرن اخير تمدن غربي نشان
داده است كه هر قدر به زمان حال نزديك
مي شويم با پايدارتر شدن اركان تمدن
غربي، جنگ هاي درون تمدني و خارج از
آن به لحاظ كمّي و كيفي، شديدتر شده
است. بشر قرن بيستمي در دو مقطع زماني
و به فاصله بيست سال، شاهد خون بارترين
جنگ هاي جهاني بوده است و پس از آن هم
سايه جنگ سرد را همواره بر بالاي سر خود
احساس مي كرد. گويي ديدن آسماني آفتابي
و بدون ابرهاي جنگ افروزي، براي جوامع
غربي تبديل به آرزوي دست نيافتني شده
است. به طور طبيعي چنين وضعيتي مردم را
به ستوه مي آورد و نيز خستگي و افسردگي
شديدي بر روح جمعي مستولي مي شود. تا
اين كه به ناگهان مردم غرب در يك مشاهده
غير قابل باور، ديدند كه ابر جنگ سرد هم به
كناري رفته و آسمان آبي صلح و دوستي
پديدار گشته است. اكنون جامعه غربي
بيش تر از هر وقت ديگري، مي تواند اصل
"بقا بدون تنازع" را لمس كند، چرا كه ديگر
زمينه اي براي احتمال نزاع جهاني وجود
ندارد. اين جاست كه زمينه هاي شكل گيري
نوعي تفكر عمومي خير خواهانه مبني بر
"ايجاد دنيايي عاري از توليد انبوه سلاح هاي
هسته‌اي و كشتار جمعي و روحيه
نظامي گري"، به وجود مي آيد. عنصر


|188|


|189|
مگر تاريخ فقط شاهد درگيري بين تمدن ها
بوده است تا گواه مبرهني بر مدعي باشد.
تاريخ نمونه هاي زيادي را نيز سراغ دارد كه
تمدن ها در وضع صلح و دوستي به تبادل
فرهنگي پرداخته اند. بنابراين، هراس
"هانتينگتون" مبناي علمي ندارد و صرفاً از
يك برداشت نادرست نشأت گرفته است.

حالا بايد ديد كه چنين هراس و نگراني
در تلاقي با بررسي حوادث احتمالي پس
از جنگ سرد، هانتينگتون را به چه نتايجي
رهنمون مي سازد؟ در مقدمه دوم گفته شد
كه احتمال برداشت "خاتمه تمام جنگ ها"
از پايان جنگ سرد، براي مردم مغرب
زمين، از هر احتمال ديگري (مثل اين كه
جنگ پايان نيافته و يا جنگ ديگري در راه
است) قوي تر و طبيعي تر است، زيرا
اگرنگراني براي آينده تمدن غربي است از
درون است نه از بيرون و اين نگراني هم با
پايان جنگ سرد رفع شده است. پس ديگر
مي توان در صلح و آرامش و امنيت خاطر
به زيست جهاني ادامه داد. روي اين
احتمال، پرسش اساسي غربي ها از
دولت مردان خود، اين خواهد بود كه:
"افزايش بودجه هاي نظامي و رشد


|190|

بنابراين هانتينگتون دو نگراني عمده در
خود دارد: يكي دشمن غير غربي فرضي و
ديگري برداشت خوش بينانه غربي ها از
آينده كه البته نگراني دوم، معلول اوّلي
است. او بايد به گونه اي چاره جويي كند
كه اين هر دو نگراني مرتبط به هم را يك جا
زايل كند و تمدن غربي را از بحران
احتمالي نجات دهد. به طور طبيعي بزرگ
نشان دادن نگراني اول،برطرف كننده
نگراني دوم خواهد بود و ضريب نگراني
اول با ارائه دستورالعمل هاي پيش گيرانه،
به حداقل مي رسد. امّا اين راه حلّ را به چه
وسيله اي مي توان به سرانجام رساند؟

وسيله را بايد از دنياي عقلاني شده
غرب، الهام گرفت. عقل ابزاري به لحاظ
سنخيّت كاملي كه با تمدن غربي دارد،
بهترين ابزار براي مصلحت انديشي
"هانتينگتون" است؛ يعني به كمك طرح
يك "نظريه علمي" چنين هراسي به طور
جدّي در افكار عمومي فعّال مي شود و
كاركرد مورد انتظار را دربر خواهد داشت.
تدارك نظريه علمي نيز زحمت چنداني
ندارد، زيرا نفس اين احتمال بدبينانه به
اندازه احتمال خوش بينانه، مبناي
واقع بينانه پيدا مي كند و فقط بايد اين
احتمال را به شواهد تاريخي و وضعيت
موجود روابط بين الملل، مستند ساخت.
تقويت اين احتمال به كمك مستندات،
پارادايم "برخورد تمدن ها" را بهتر از
پارادايم جنگ سرد نشان مي دهد.

مضافا اين كه نظريه پرداز سياسي در
طرح نظريه اش موظف به تبيين علّي از
شواهد گرد آوري شده خود نيست تا از
ارزش علمي ساقط شود. چنان كه "جان
پلامناتس" مي گويد: "مقصود نظريه
سياسي، توضيح دادن نحوه وقوع پديده ها
در جهان، در ذهن ما يا در خارج از آن
نيست، بلكه آن است كه ما را در
تصميم گيري درباره اين كه چه بايد بكنيم
وآن چه را كه بايد بكنيم چگونه انجام
دهيم، ياري كند."
[4] بنابراين وجهه علمي
نظريه "برخورد تمدن ها" حفظ شده و
شواهد معارض ناقض آن نخواهد بود و
فقط بايد وجه تأثيرات احتمالي اين نظريه را
در درون تمدن غربي و در عرصه هاي
بين المللي، مورد مطالعه قرار دهيم.

بدين ترتيب، پارادايم تمدني، يك
نظريه دو منظوره است و اگرچه مابه ازاء


|191|
عيني آن چندان قوي نيست، ولي دو انگيزه
اصلي نظريه پرداز را كه در ابتداي بحث
اشاره شد، با كاركرد "هم خواني"
و "تأثيرگذاري"، تأمين مي كند.
"هانتينگتون" با نظريه برخورد تمدن ها،
احتمال بدبينانه را در ذهن غربي ها تقويت
نموده و آنان را نسبت به حوادث آينده
هراسناك ساخته است و در نتيجه گرايش
افكار عمومي را به سمت احتمال
خوش بينانه كه تبعات ناخوشايندي در
عرصه سياست گذاري بين المللي دارد،
"مهار" كرده است. و از طرف ديگر، وجه
فعّال و تأثيرگذار پيروان فرهنگ هاي
غير غربي را "خنثي" نموده و آنان را به
سمت مواضع "انفعالي" سوق مي دهد.

براي "هانتينگتون" ايجاد واكنش
"انفعالي" در مخاطب به وسيله نظريه
سياسي، مطلب آشكاري است و سابقه
آن را در نظريات روان شناسي اجتماعي،
مي توان جست وجو كرد. "استوارت
ازكمپ" در توضيح نظريه "واكنش" كه در
بين روان شناسان اجتماعي امريكا شناخته
شده است، مي گويد: "اصل اساسي
نظريه "واكنش" اين است كه وقتي مردم
پيامي را كه ظاهراً آزادي عمل آن ها را
محدود مي كند، دريافت نمايند، در
واكنش به آن تحريك مي شوند تا با ايده پيام
مخالفت كنند." [5] واكنش فرد يا جامعه در
برابر نظر خاصي، ممكن است انفعالي و يا
غير انفعالي باشد و چون در بيش تر مواقع
اين دو نوع واكنش در ظاهر شباهت دارند،
تميز وجوه اختلاف بين واكنش انفعالي و
واكنش فعّال مهم است. البته واكنش
انفعالي، سريع و سهل الوصول است و
غالباً به همين شكل رفتار مي شود و تنها
اهل تحقيق و نظر هستند كه هوش مندانه از
خود واكنش فعّالانه مناسبي نشان
مي دهند.

بنابراين، اگر از پيروان فرهنگ هاي
غير غربي، انتظار واكنش هاي انفعالي
داشته باشيم، كافي است كه به گونه
غير مستقيم به آن ها گفته شود "شما در قرن
بيست و يكم با تشديد گرايش هاي
فرهنگي، در صدد جنگ با تمدن غربي
هستيد" و به عبارت صريح تر "شما
جنگ طلب هستيد"، آن گاه است كه
موضع گيري هاي انفعالي، ولي خوش آيند
براي غربي ها، تحقق مي يابد. تبلور اين


|192|
واكنش در گونه اي از نظريه "گفت و گوي
تمدن ها" است. و اين همان "خنثي سازي"
تمدن هاي غير غربي است كه "هانتينگتون"
و امثال او خواهان آن هستند. گرچه ممكن
است نظريه گفت و گوي تمدن ها هم نتيجه
واكنش فعّالانه باشد، ولي انگيزه
"هانتينگتون" وقتي تأمين مي شود كه نظريه
"گفت و گو" منبعث از واكنش انفعالي
باشد، زيرا تنها در صورت گفت و گوي
منفعلانه با غرب اقتدار مطلق فرهنگ غربي
به عنوان اصل مسلّم فرض مي شود.

بدين ترتيب، حادثه احتمالي برخورد
تمدن ها منتفي شده و نتيجه عيني پارادايم
تمدني، انقضاي خود است. امّا آيا به
راستي چنين مطلوبي (عدم برخورد
تمدن ها) با نظريه "هانتينگتون" تأمين شدني
است يا نه؟ پاسخ به اين سؤال مهم در پرتو
بررسي گرايش ها و دستور العمل هايي كه
پيرو پارادايم ِتمدني داده است، روشن
مي گردد.


توصيه‌هاي هانتينگتون

از مجموع مطالبي كه "هانتينگتون" در
نظريه اش مطرح مي كند، به دست مي آيد
كه ايشان تعلّق خاطر جدّي نسبت به تمدن
غربي دارد و اساساً احساس بحران تمدن
در غرب به دليل تعهّدش به آن است. به
هرحال "خود آگاهي تمدني" رو به افزايش،
براي انديشمندان غربي نيز هست و طرح
نظريه برخورد تمدن ها متأثر از آن است.
"هانتينگتون" در مصاحبه اي كه "ناتان
كاردلس" با وي انجام داده مي گويد:
"غرب بايد سعي كند تا از خود و
ارزش هايش دفاع كند و موقعيت خود را
حفظ نمايد." [6] اين مطلب از روي
توصيه هاي جانب دارانه هانتينگتون به
جهان غرب روشن تر مي شود. در اين جا
به دليل اهميت اين دستورالعمل ها در
بحث، به ذكر آن مي پردازيم:

1) توصيه هاي كوتاه مدت: "در كوتاه
مدت، منافع غرب به روشني ايجاب
مي كند كه همكاري و يگانگي بيش تري در
درون تمدن خود، به ويژه بين اجزاي
اروپايي و آمريكاي شمالي آن به وجود
آورد. آن دسته از جوامع اروپاي شرقي و
آمريكاي لاتين را كه فرهنگ آن ها به غرب
نزديك تر است به خود ملحق سازد؛ روابط


|193|
مبتني بر همكاري با روسيه و ژاپن را حفظ
و تقويت كند؛ از بدل شدن منازعات
محلي بين تمدن ها به جنگ هاي عمده ميان
تمدن ها جلوگيري كند؛ دامنه قدرت
نظامي كشورهاي كنفوسيوسي - اسلامي را
محدود سازد؛ روند كاهش قابليت هاي
نظامي خود را آرام تر و برتري نظامي در
شرق و جنوب غربي آسيا را حفظ كند؛ از
اختلاف ها و درگيري هاي موجود بين
كشورهاي اسلامي و كنفوسيوسي، بهره
بگيرد؛ گروه هايي را كه در درون
تمدن هاي ديگر به ارزش ها و منافع غرب
گرايش دارند مورد پشتيباني قرار دهد؛ آن
دسته از نهادهاي بين المللي را كه منعكس
كننده منافع و ارزش هاي غرب هستند و به
آن ها مشروعيّت مي بخشند، تقويت كند و
مشاركت كشورهاي غير غربي در نهادهاي
مزبور را تشويق نمايد.

2) توصيه هاي دراز مدت: در دراز مدت،
اقدامات ديگري بايد مورد توجه قرار
گيرد…غرب هر روز بيش تر ناگزير از كنار
آمدن با تمدن هاي مدرن غير غربي خواهد
شد كه از نظر قدرت به غرب نزديك
مي شوند ولي ارزش ها و منافعشان عمدتاً
با ارزش ها و منافع غرب تفاوت دارد. اين
وضع، ايجاب مي كند كه غرب قدرت
اقتصادي و سياسي لازم را براي پاسداري از
منافع خود در برابر تمدن هاي مزبور، حفظ
كند." [7]

توصيه هاي جانبدارانه "هانتينگتون" بر
اساس نظريه فراتمدني، تضمين آينده اي به
دور از برخورد و نزاع تمدني را به شدت
منتفي مي سازد. اين عدم اطمينان از
بررسي تفاوت دو پارادايم جنگ سرد و
برخورد تمدن ها، واضح تر مي شود.
ايشان مدعي اند بين اين دو پارادايم تفاوت
اصولي وجود دارد، امّا تفاوت اصولي در
وقتي است كه دستورالعمل هاي پارادايم
جديد هم نو و تازه باشد و حال آن كه
هيچ گونه تفاوتي بين توصيه هاي سياسي و
دفاعي پارادايم جنگ سرد و پارادايم تمدني
نيست. توصيه هايي كه (هانتينگتون) طرح
مي كند، چيز جديدي نيست و غربي ها در
دوران جنگ سرد، بارها به طرق مختلف
شنيده اند. بنابراين، اگر واقعاً ماهيت
حوادث پس از جنگ سرد با حوادث
گذشته متفاوت است، دستورالعمل هاي


|194|


|195|
آن رو مهم است كه جبهه گرايش و سازش
با غرب را در درون ملت هاي غير غربي
فعّال تر كنند. اما براي سايرين، مهم اتخاذ
واكنشي است كه بر روند احياي تمدن هاي
غير غربي تأثير منفي نگذارد.

چنان كه پيش تر گفته شد، در يك
تقسيم بندي كلي، واكنش در برابر نظريه
برخورد تمدن ها، فعّالانه يا منفعلانه
خواهد بود. واكنش فعّالانه، تكيه بر
اصول و مسلّمات فرهنگ و تمدن خودي
دارد و از هر گونه پاسخي كه موجب
كنار گذاشتن تمام يا بعضي اصول و يا
موجب فرسايش فرهنگ اصيل بشود،
پرهيز مي كند. اصول گرايي و بنياد گرايي
هيچ گاه با عزم بر نزاع تمدني، تلازم
نداشته و ندارد و اگر چنين تلازمي موجود
باشد، دفاع هوش مندانه "هانتينگتون" هم
از غرب، نبايد از اين قاعده مستثنا باشد.
اگر در نظر "هانتينگتون" و امثال ايشان،
دفاع از فرد گرايي، ليبراليسم،
مشروطيت، حقوق بشر، برابري، آزادي،
حاكميت قانون، دموكراسي، بازار آزاد
اقتصادي و جدايي دولت و كليسا، ارزش
حياتي دارد، پس دفاع از اصول و مباني
فرهنگ هاي غير غربي به همين شكل
است. اگر بنيادگرايي در جهان اسلام،
عامل بي ثباتي است، بنيادگرايي
"هانتينگتون" نيز عامل بي ثباتي است. پس
بايد در عين استقامت در اصول گرايي،
فروتنانه و محترمانه به گفت و گو و
همكاري مشترك براي نجات زيست كره از
دست ديوانگان، اقدام نماييم. آن گونه كه
امام خميني (ره) مقتدرانه باب گفت و گوي
تمدني را با گورباچف، گشودند.

امّا واكنش منفعلانه، به گمان من،
بنيادگرايي كه در برابر اين گونه نظريات
غربي، برخورد غير عقلايي و منطقي نشان
مي دهد و بدون دليل روش خصمانه اي را
اتخاذ مي كند، واكنش او فعالانه نخواهد
بود. واكنش انفعالي بيش از آن كه مبتني بر
خردورزي منسجم و منتظم باشد، متأثر از
عوامل خارجي است. چنان كه واكنش
متجددين غرب گرا نيز انفعالي است، با اين
تفاوت كه روش آنان در برخورد با غرب
روش سازش و تسامح است. اشتباه بزرگ
متجددين غرب گرا، آن است كه گمان دارند
نظريه برخورد تمدن ها، تمام تلاش آن ها را
براي گرايش جامعه به سوي فرهنگ غربي،


|196|
بي ثمر و خنثي مي كند و به همين دليل به
طور جدّي در مقام ارائه پاسخ هاي علمي
بر آمده اند. ليكن هر دو در يك جهت گام
بر مي دارند؛ با اين تفاوت كه "هانتينگتون"
از موضع مقتدرانه، "برخورد تمدن ها" را
مطرح مي سازد و متجددين غرب گرا از
موضع مسحورانه. بي جهت نيست كه
"هانتينگتون" در برابر نقدهاي اين گروه از
جوامع غير غربي، از خود خويشتن داري
نشان داده است. اگر متجدّد غرب گرا در
صدد واكنش غير انفعالي باشد، مي بايست
ابتدا به ريشه ها و علل پديد آمدن چنين
نظريه اي مي انديشيد تا بعد به ضرورت
پاسخ علمي به آن بها مي داد.

واكنش انفعالي اين گروه از متجددين
جهان اسلام تأسّف آور است و خطر
فرسايش فرهنگ اسلامي از ناحيه اين
گروه، كم تر از خود نظريه "برخورد
تمدن ها" نيست. بدون شك، دفاع نادرست
از فرهنگ اسلامي، مخرّب تر از حمله به آن
است. واكنش هاي انفعالي كه تاكنون ارائه
شده، شدّت و ضعف دارد: عده اي چهره
تسامح و رواداري اسلام و خدا و پيغمبر
خدا (ص)، را آن چنان بزرگ نمايي مي كنند
كه گويي اسلام جز اين نيست و از ترس
اين كه مبادا دوستان غربي شان بگويند:
"نگفتيم اسلام و بنيادگرايي، اهل نزاع و
عامل بي ثباتي است"، آيات خشم و غضب
الهي در برابر دشمنان حربي و مرتدّين اسلام
را مخفي مي كنند و مردم را به "صلح كلي و
دائمي" دعوت مي كنند.

عدّه اي ديگر، با نفي سنّت تاريخي و
تأكيد بر اين اصل كه مسلمانان هر عصر،
خود برداشتي از وحي و نبوت و قرآن و
اصول اعتقادي دارند، راه را براي پذيرش
الهيات مدرن و طرد بنيادگرايي، هموار
مي سازند. بنابراين با قبول الهيات مدرن كه
مبتني بر تفكر دنيوي است، احتمال هر گونه
برخورد با تمدن سكولار غربي منتفي است،
زيرا مسلمان امروز هم سكولار مي انديشد.
بي جهت نيست كه "هانتينگتون" به غربي ها
توصيه مي كند از گروه هايي كه در درون
تمدن هاي ديگر به ارزش ها و منافع غرب
گرايش دارند، پشتيباني كنند.

و امّا گروه ديگري با ژست عالمانه،
گمان مي كنند كه اگر صورت مسئله را پاك
كنند، جان كلام را از نظريه "برخورد
تمدن ها" گرفته اند و جاي سخني براي آن


|197|
نگذاشته اند. معتقدند مفهوم تمدن اعتباري
است و مسلمانان در گذشته خود را ساكن
تمدن اسلامي نمي ديدند و چنين دركي از
خود نداشتند. بنابراين مسلمانان هيچ
احساس عيني از تمدن اسلامي ندارند تا
موجبات برخورد تمدن ها پيش آيد. گويي
دعوا بر سر لفظ است كه با اعتباري دانستن
آن، بتوانيم مسئله را حل كنيم. وقتي
ملت ها با تهاجم فرهنگي رو به رو مي شوند
به ميراث و دست آوردهاي مادي و
معنوي شان رجوع مي كنند و براي حراست
از آن حاضر به فداكاري و جانبازي هستند.
ملتي كه تمدن دارد، مقاومت مي كند.
ملت هاي بي تمدن اند كه اهل سازش و
پذيرش فرهنگ هاي بيگانه است. ملتي كه
گمان كند از ميراث فرهنگي اش، چيزي
براي گفتن در جهان معاصر ندارد، اهل
مقاومت و تكاپوي احياي تمدني نيست.


آيا انديشه بهتري وجود دارد؟

هانتينگتون در بحث هاي خود اين سؤال را
مطرح مي كند كه آيا پارادايم ديگري وجود
دارد كه بهتر از پارادايم تمدني عمل كند؟
اگر پارادايم تمدن ها وجود نداشته باشد،

پس چه چيز ديگري را مي توان جايگزين آن
ساخت؟ طرح اين بحث خارج از مقصود
اين مقاله است، ولي با توجه به نتايجي كه
به دست آمد، مناسب است به بررسي اين
سؤال مهم بپردازيم.

اولاً: جاي اين نكته خالي است كه آيا به
نحو كلي، در تمام موضوعات، بشر نيازمند
به پارادايم خاصي است؟ آيا براي فهم
واقعيات لزوماً بايد از نقش ابزاري
نظريه هاي علمي بهره مند شويم؟ آيا بشر به
راستي آن قدر توانايي ندارد كه بدون
واسطه، خود را با واقعيات درگير سازد و
بعد تصميم بگيرد؟ ثانياً: بر فرض لزوم
پارادايم ها، چرا روشن فكران غربي سعي
دارند بر افكار عمومي سبقت جويند و مانع
تفكر مستقل غربي ها شوند؟ آيا اين مطلب
دليل بر آن نيست كه امكان عدم بلوغ عقلايي
در جهان عقلاني شده غرب، وجود دارد؟
علاوه بر اين ها مهم است كه دانسته شود
اصولاً طرح پارادايم و نحوه پرداختن به آن به
نفع چه گروه و كساني خواهد بود. در
اين صورت بايد دانست كه نظريه پرداز به چه
پايگاه و گروهي تعلّق خاطر دارد.

به هر حال در واكنش به سؤال اصلي كه


|198|
آيا انديشه بهتري وجود دارد، كساني كه
جان كلام "هانتينگتون" يعني احتمال وقوع
برخورد تمدن ها را پذيرفته اند، در مقام ارائه
راه حل هاي خاصي بر آمده اند. گروهي
منفعلانه و عجولانه باب "گفت و گوي
تمدن ها" را پيش كشيده اند. عده اي نيز با
تأكيد بر اصل وطن دوستي و وطن پرستي،
تمدن هاي سنتي را به نوعي همكاري تعاون
براي جلوگيري برخورد تمدن ها، دعوت
مي كنند. برخي ديگر راه را در
جدّي تر گرفتن نقش جهاني روشن فكران
مي دانند، زيرا آن ها هستند كه از خطوات و
خطرات بيماري هاي ميان تمدني آگاهي
دارند. ليكن به نظر مي رسد، اگر پارادايم
برخورد تمدن ها را پذيرفته باشيم، اين گونه
راه حل ها چندان در عمليات خنثي سازي
موفق نخواهند بود، زيرا راه حلّ
گفت و گوي تمدن ها، از موضع انفعالي،
جز فرسايش تمدن هاي غير غربي سرانجام
ديگري ندارد. و از طرفي، تمدن ها فراتر از
موج وطن پرستي است كه بتوان به كمك آن
بازدارنده برخورد تمدني باشيم. از طرف
ديگر، جدّي گرفتن نقش جهاني
روشن فكران، فرع بر اين است كه آن ها


|199|
خوش بينانه تسالم و تسامح تمدن ها
است. بنابراين، بايد براي پارادايم "جهان
چند تمدني"، دلايل و شواهد تاريخي
مبسوطي ارائه كرد كه در مقايسه با پارادايم
تمدني بهتر به نظر رسد.

ولي به نظر مي رسد كه فرصت براي
ارائه پارادايم "جهان چند تمدني" از دست
رفته است و به سختي مي توان احتمال
امكان جايگزيني آن را بدهيم. پيش دستي
"هانتينگتون" از خلأ مفهومي و ضعف
معنايي علوم سياسي معاصر مربوط به جنگ
سرد، تقريباً راه را براي اين پارادايم بسته
است. مضافاً اين كه واكنش مثبت غربي ها
در برابر پارادايم تمدني، خيلي بيشتر از
پذيرش پارادايم هاي ديگر است، زيرا
انساني كه به شدّت در حيات مادي غوطه ور
باشد، هراسش نسبت به از دست دادن
حيات پيشرفته مادي، بيش تر مي شود. به
خلاف وضع انساني كه از مواهب حيات
مادي محروم است، براي او جنگ و صلح
چندان تفاوت نمي كند، زيرا جنگ تهديدي
براي از دست دادن امكانات مادي اش
نيست. در نظر چنين انساني، جنگ مرگ
دفعي است و صلح مرگ تدريجي. پس


|200|
ساده ترين و روان ترين شكل، مسائل
حياتي انسان مدرن را پاسخ مي دهد. او
خواهد فهميد، اسلام آييني است كه با تمام
حقايق وجودي انسان آشنا است: هم از
نيازهاي مادي و هم از نيازهاي معنوي بشر
آگاه است. از اين رو، سرنوشت او را نه به
دير و خانقاه منتهي مي كند و نه به سازمان
و مدرسه رسمي، بلكه او را به خانه خود،
مسجد و به عبوديت و بندگي در روي زمين
دعوت مي كند و به زندگي مادي توأم با
معنويت و پرهيزگاري فرا مي خواند.

انسان مدرن در يك مقايسه عادي بين
توصيه هاي سياسي نظريه پرداز غربي با
توصيه هاي قرآني، پي به شرافت و متانت
تعاليم آيين اسلام مي برد. توصيه هاي
مادي و جنگ طلبانه نظريه برخورد تمدن ها
را خوانديم و اكنون بايد ديد پيام جهاني
ديني كه "هانتينگتون" از آن به عنوان عامل
بي ثباتي ياد مي كند، چيست؟ آيا اسلام هم
جهانيان را به جنگ و نزاع تمدني فرا مي خواند
يا دعوت گر صلح و دوستي و چنگ زدن به
ريسمان الهي است؟

در خاتمه بحث، تمام اذهان بيدار و
معنوي طلب را به كلام خداوند سبحان در


|201|
سوره مباركه "عصر" توجه مي دهيم، و
آن گاه از آزاد انديشان و حقيقت خواهان
عالم مي پرسيم كه آيا بشر امروز به نظريات
و توصيه هايي بهتر از آن چه كه در اين سوره
مباركه آمده، نياز دارد. قرآن كريم با سوگند
به عصر و زمانه، از اين حقيقت پرده
بر مي دارد كه انسان در خسران و گمراهي
به سر مي برد و تطوّرات و تحوّلات اعصار،
اين حقيقت مسلّم را بي رنگ و نامفهوم
نمي كند. تنها انسان هايي از خسران و
ضلالت و سر گشتگي نجات مي يابند كه
ايمان واقعي به خداوند متعال آورند و نشانه
عملي ايمان واقعي آن است كه نيكوكار
شوند و يكديگر را به درستي و راستي و
پايداري در دين سفارش دهند:

"والعصر، إنّ الانسان لفي خسر، الاّ
الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا
بالحق و تواصوا بالصبر".


پي نوشت ها:
[1] .آنتوني كوئينتن، فلسسفه سياسي، ترجمه مرتضي اسعدي، تهران، (انتشارات بين المللي الهدي، 1371)ج1، ص46.
[2] .مجتبي اميري، نظريه برخورد تمدنها، هانتينگتون و منتقدانش، (تهران، وزارت امور خارجه،1375)ص49. [3] . همان، ص78. [4] . فلسفه سياسي، ص63. [5] .استوارت ازكمپ، روانشناسي اجتماعي كاربردي، ترجمه فرهاد ماهر، (مشهد، انتشارات آستان قدس رضوي،1369) ص577. [6] . نظريه برخورد تمدنها، ص88. [7] .همان، ص78. [8] .كارل ياسپرس، آغاز و انجام تاريخ، ترجمه محمد حسن لطفي (چاپ اول: تهران، انتشارات خوارزمي، 1363) ص98.

سيري در انديشه سياسي عرب فهرست نظريه خلافت عمومي انسان{1} در انديشه سياسي سيد محمدباقر صدر(ره)