وقتي مقاله "برخورد تمدنها" اثر ساموئل هانتينگتون را مطالعه كردم، مطالبش را چندان جدّي نگرفتم تا اين كه گذشت زمان و مشاهده تأثيرات جانبي آن، مرا به تأمّل در اين نظريه واداشت. اما نه از آن جهت كه اين نظريه حقايقي را آشكار كرده است بلكه از آن رو كه تأمّل در اين نظريه ما را به حقايق پنهاني رهنمون مي سازد؛ به عبارت ديگر، بررسي علل و عوامل پيدايش چنين نظريه اي و تأثيرات آن در عرصه بين المللي مهم تر از بررسي محتويات آن است. نظريه "برخورد تمدن ها" لا اقل از دو |
جنبه علمي و سياسي قابل تأمّل است؛ علمي از آن جهت كه در قالب نظريه هاي علمي طرح شده است، و سياسي از آن رو كه حاوي يك سلسله دستورالعمل هاي سياسي به دولت مردان غربي است. همين جنبه دوم ما را به تأمّل بيش تر درباره آن بر انگيخته است؛ خصوصاً كه توجّه انديشمندان غير غربي به جنبه هاي سياسي به اندازه توجه علمي به آن نبوده است. علاوه بر اين ها "هانتينگتون" در اين نظريه سعي نكرده چهره جانبدارانه اش را نسبت به فرهنگ غربي مخفي نگاه دارد. اين در حالي است كه سنّت انديشمند غربي در |
مي كند، مانند قشر متجددين تركيه كه
وامانده از ميراث فرهنگي گذشته است و درمانده از الحاق به غرب. مظاهر تمدني غرب در بسياري از كشورهاي آفريقايي جنوب صحرا نفوذ كرده است، ليكن هنوز مهم ترين معضلات اقتصادي و اجتماعي جوامع آفريقايي به حال خود باقي مانده است و در جهت حلّ آن نه متجددين آفريقايي توانسته اند تدبيري بينديشند و نه غربيان با نگاه خيرخواهانه و بشر دوستانه گامي برداشته اند. بنابراين بي جهت نيست كه قرن بيست و يكم، به نام قرن تشديد گرايش و استمداد جوامع غيرغربي از "فرهنگ اصيل خودي" نام گذاري شود. انديشمند واقع بين غربي بايد بداند كه چنين گرايشي بي تأثير از كاركرد منفي فرهنگ غربي نبوده است. امّا احساس "بحران تمدني" از جنبه دروني آن، عبارت از هراس از واكنش ناخواسته افكار عمومي در قبال سياست هاي حاكم بر جوامع غربي است. تاريخ دو - سه قرن اخير تمدن غربي نشان داده است كه هر قدر به زمان حال نزديك مي شويم با پايدارتر شدن اركان تمدن |
غربي، جنگ هاي درون تمدني و خارج از آن به لحاظ كمّي و كيفي، شديدتر شده است. بشر قرن بيستمي در دو مقطع زماني و به فاصله بيست سال، شاهد خون بارترين جنگ هاي جهاني بوده است و پس از آن هم سايه جنگ سرد را همواره بر بالاي سر خود احساس مي كرد. گويي ديدن آسماني آفتابي و بدون ابرهاي جنگ افروزي، براي جوامع غربي تبديل به آرزوي دست نيافتني شده است. به طور طبيعي چنين وضعيتي مردم را به ستوه مي آورد و نيز خستگي و افسردگي شديدي بر روح جمعي مستولي مي شود. تا اين كه به ناگهان مردم غرب در يك مشاهده غير قابل باور، ديدند كه ابر جنگ سرد هم به كناري رفته و آسمان آبي صلح و دوستي پديدار گشته است. اكنون جامعه غربي بيش تر از هر وقت ديگري، مي تواند اصل "بقا بدون تنازع" را لمس كند، چرا كه ديگر زمينه اي براي احتمال نزاع جهاني وجود ندارد. اين جاست كه زمينه هاي شكل گيري نوعي تفكر عمومي خير خواهانه مبني بر "ايجاد دنيايي عاري از توليد انبوه سلاح هاي هستهاي و كشتار جمعي و روحيه نظامي گري"، به وجود مي آيد. عنصر |
عيني آن چندان قوي نيست، ولي دو انگيزه اصلي نظريه پرداز را كه در ابتداي بحث اشاره شد، با كاركرد "هم خواني" و "تأثيرگذاري"، تأمين مي كند. "هانتينگتون" با نظريه برخورد تمدن ها، احتمال بدبينانه را در ذهن غربي ها تقويت نموده و آنان را نسبت به حوادث آينده هراسناك ساخته است و در نتيجه گرايش افكار عمومي را به سمت احتمال خوش بينانه كه تبعات ناخوشايندي در عرصه سياست گذاري بين المللي دارد، "مهار" كرده است. و از طرف ديگر، وجه فعّال و تأثيرگذار پيروان فرهنگ هاي غير غربي را "خنثي" نموده و آنان را به سمت مواضع "انفعالي" سوق مي دهد. براي "هانتينگتون" ايجاد واكنش "انفعالي" در مخاطب به وسيله نظريه سياسي، مطلب آشكاري است و سابقه آن را در نظريات روان شناسي اجتماعي، مي توان جست وجو كرد. "استوارت ازكمپ" در توضيح نظريه "واكنش" كه در بين روان شناسان اجتماعي امريكا شناخته شده است، مي گويد: "اصل اساسي نظريه "واكنش" اين است كه وقتي مردم |
پيامي را كه ظاهراً آزادي عمل آن ها را محدود مي كند، دريافت نمايند، در واكنش به آن تحريك مي شوند تا با ايده پيام مخالفت كنند." [5] واكنش فرد يا جامعه در برابر نظر خاصي، ممكن است انفعالي و يا غير انفعالي باشد و چون در بيش تر مواقع اين دو نوع واكنش در ظاهر شباهت دارند، تميز وجوه اختلاف بين واكنش انفعالي و واكنش فعّال مهم است. البته واكنش انفعالي، سريع و سهل الوصول است و غالباً به همين شكل رفتار مي شود و تنها اهل تحقيق و نظر هستند كه هوش مندانه از خود واكنش فعّالانه مناسبي نشان مي دهند. بنابراين، اگر از پيروان فرهنگ هاي غير غربي، انتظار واكنش هاي انفعالي داشته باشيم، كافي است كه به گونه غير مستقيم به آن ها گفته شود "شما در قرن بيست و يكم با تشديد گرايش هاي فرهنگي، در صدد جنگ با تمدن غربي هستيد" و به عبارت صريح تر "شما جنگ طلب هستيد"، آن گاه است كه موضع گيري هاي انفعالي، ولي خوش آيند براي غربي ها، تحقق مي يابد. تبلور اين |
واكنش در گونه اي از نظريه "گفت و گوي تمدن ها" است. و اين همان "خنثي سازي" تمدن هاي غير غربي است كه "هانتينگتون" و امثال او خواهان آن هستند. گرچه ممكن است نظريه گفت و گوي تمدن ها هم نتيجه واكنش فعّالانه باشد، ولي انگيزه "هانتينگتون" وقتي تأمين مي شود كه نظريه "گفت و گو" منبعث از واكنش انفعالي باشد، زيرا تنها در صورت گفت و گوي منفعلانه با غرب اقتدار مطلق فرهنگ غربي به عنوان اصل مسلّم فرض مي شود. بدين ترتيب، حادثه احتمالي برخورد تمدن ها منتفي شده و نتيجه عيني پارادايم تمدني، انقضاي خود است. امّا آيا به راستي چنين مطلوبي (عدم برخورد تمدن ها) با نظريه "هانتينگتون" تأمين شدني است يا نه؟ پاسخ به اين سؤال مهم در پرتو بررسي گرايش ها و دستور العمل هايي كه پيرو پارادايم ِتمدني داده است، روشن مي گردد. از مجموع مطالبي كه "هانتينگتون" در نظريه اش مطرح مي كند، به دست مي آيد |
كه ايشان تعلّق خاطر جدّي نسبت به تمدن غربي دارد و اساساً احساس بحران تمدن در غرب به دليل تعهّدش به آن است. به هرحال "خود آگاهي تمدني" رو به افزايش، براي انديشمندان غربي نيز هست و طرح نظريه برخورد تمدن ها متأثر از آن است. "هانتينگتون" در مصاحبه اي كه "ناتان كاردلس" با وي انجام داده مي گويد: "غرب بايد سعي كند تا از خود و ارزش هايش دفاع كند و موقعيت خود را حفظ نمايد." [6] اين مطلب از روي توصيه هاي جانب دارانه هانتينگتون به جهان غرب روشن تر مي شود. در اين جا به دليل اهميت اين دستورالعمل ها در بحث، به ذكر آن مي پردازيم: 1) توصيه هاي كوتاه مدت: "در كوتاه مدت، منافع غرب به روشني ايجاب مي كند كه همكاري و يگانگي بيش تري در درون تمدن خود، به ويژه بين اجزاي اروپايي و آمريكاي شمالي آن به وجود آورد. آن دسته از جوامع اروپاي شرقي و آمريكاي لاتين را كه فرهنگ آن ها به غرب نزديك تر است به خود ملحق سازد؛ روابط |
مبتني بر همكاري با روسيه و ژاپن را حفظ و تقويت كند؛ از بدل شدن منازعات محلي بين تمدن ها به جنگ هاي عمده ميان تمدن ها جلوگيري كند؛ دامنه قدرت نظامي كشورهاي كنفوسيوسي - اسلامي را محدود سازد؛ روند كاهش قابليت هاي نظامي خود را آرام تر و برتري نظامي در شرق و جنوب غربي آسيا را حفظ كند؛ از اختلاف ها و درگيري هاي موجود بين كشورهاي اسلامي و كنفوسيوسي، بهره بگيرد؛ گروه هايي را كه در درون تمدن هاي ديگر به ارزش ها و منافع غرب گرايش دارند مورد پشتيباني قرار دهد؛ آن دسته از نهادهاي بين المللي را كه منعكس كننده منافع و ارزش هاي غرب هستند و به آن ها مشروعيّت مي بخشند، تقويت كند و مشاركت كشورهاي غير غربي در نهادهاي مزبور را تشويق نمايد. 2) توصيه هاي دراز مدت: در دراز مدت، اقدامات ديگري بايد مورد توجه قرار گيرد…غرب هر روز بيش تر ناگزير از كنار آمدن با تمدن هاي مدرن غير غربي خواهد شد كه از نظر قدرت به غرب نزديك |
مي شوند ولي ارزش ها و منافعشان عمدتاً با ارزش ها و منافع غرب تفاوت دارد. اين وضع، ايجاب مي كند كه غرب قدرت اقتصادي و سياسي لازم را براي پاسداري از منافع خود در برابر تمدن هاي مزبور، حفظ كند." [7] توصيه هاي جانبدارانه "هانتينگتون" بر اساس نظريه فراتمدني، تضمين آينده اي به دور از برخورد و نزاع تمدني را به شدت منتفي مي سازد. اين عدم اطمينان از بررسي تفاوت دو پارادايم جنگ سرد و برخورد تمدن ها، واضح تر مي شود. ايشان مدعي اند بين اين دو پارادايم تفاوت اصولي وجود دارد، امّا تفاوت اصولي در وقتي است كه دستورالعمل هاي پارادايم جديد هم نو و تازه باشد و حال آن كه هيچ گونه تفاوتي بين توصيه هاي سياسي و دفاعي پارادايم جنگ سرد و پارادايم تمدني نيست. توصيه هايي كه (هانتينگتون) طرح مي كند، چيز جديدي نيست و غربي ها در دوران جنگ سرد، بارها به طرق مختلف شنيده اند. بنابراين، اگر واقعاً ماهيت حوادث پس از جنگ سرد با حوادث گذشته متفاوت است، دستورالعمل هاي |
آيا انديشه بهتري وجود دارد، كساني كه جان كلام "هانتينگتون" يعني احتمال وقوع برخورد تمدن ها را پذيرفته اند، در مقام ارائه راه حل هاي خاصي بر آمده اند. گروهي منفعلانه و عجولانه باب "گفت و گوي تمدن ها" را پيش كشيده اند. عده اي نيز با تأكيد بر اصل وطن دوستي و وطن پرستي، تمدن هاي سنتي را به نوعي همكاري تعاون براي جلوگيري برخورد تمدن ها، دعوت مي كنند. برخي ديگر راه را در جدّي تر گرفتن نقش جهاني روشن فكران مي دانند، زيرا آن ها هستند كه از خطوات و خطرات بيماري هاي ميان تمدني آگاهي دارند. ليكن به نظر مي رسد، اگر پارادايم برخورد تمدن ها را پذيرفته باشيم، اين گونه راه حل ها چندان در عمليات خنثي سازي موفق نخواهند بود، زيرا راه حلّ گفت و گوي تمدن ها، از موضع انفعالي، جز فرسايش تمدن هاي غير غربي سرانجام ديگري ندارد. و از طرفي، تمدن ها فراتر از موج وطن پرستي است كه بتوان به كمك آن بازدارنده برخورد تمدني باشيم. از طرف ديگر، جدّي گرفتن نقش جهاني روشن فكران، فرع بر اين است كه آن ها |
خودشان را متعهدانه جدّي بگيرند و قبل از هر نوع ابتكار عملي، خود را با طهارت نفس و صفاي دل، براي قبول رسالت جهاني آماده كنند. بديهي است كه نظريه پردازي پارادايم تمدني ساده لوحانه ولي سليس، مخدوش ولي موزون، از جانب كسي است كه خود را روشن فكر مي داند و رسالت حفظ تمدن غربي را بر دوش خود احساس مي كند. و امّا كساني كه از اساس با پارادايم تمدني مخالفت ورزيده اند، به تعبير "هانتينگتون" كوشيده اند "جايگزين تصنّعي" به نام پارادايم جهان واحد، ارائه كنند. ولي دلايل اين نظريه چندان استحكام علمي ندارد كه شايستگي جانشيني را داشته باشد. مگر آن كه با كمي تغييرات در دلايل ارائه شده پارادايم "0جهان صلح آميز چند تمدني" را ارائه كنيم. مبناي اين پارادايم در تفسير حوادث پس از جنگ سرد، احتمال مقابل فرضيه "برخورد تمدن ها" است. مبناي پارادايم تمدني "هانتينگتون" يك پيش فرض بدبينانه است كه بر اساس شواهد تاريخي احتمال برخورد تمدن ها قوي تر از احتمال |
سوره مباركه "عصر" توجه مي دهيم، و آن گاه از آزاد انديشان و حقيقت خواهان عالم مي پرسيم كه آيا بشر امروز به نظريات و توصيه هايي بهتر از آن چه كه در اين سوره مباركه آمده، نياز دارد. قرآن كريم با سوگند به عصر و زمانه، از اين حقيقت پرده بر مي دارد كه انسان در خسران و گمراهي به سر مي برد و تطوّرات و تحوّلات اعصار، اين حقيقت مسلّم را بي رنگ و نامفهوم نمي كند. تنها انسان هايي از خسران و ضلالت و سر گشتگي نجات مي يابند كه ايمان واقعي به خداوند متعال آورند و نشانه عملي ايمان واقعي آن است كه نيكوكار شوند و يكديگر را به درستي و راستي و پايداري در دين سفارش دهند: "والعصر، إنّ الانسان لفي خسر، الاّ الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر".
|
پي نوشت ها:
[1] .آنتوني
كوئينتن، فلسسفه سياسي، ترجمه مرتضي اسعدي، تهران، (انتشارات بين المللي الهدي،
1371)ج1، ص46.
|