ساخته اند. اما به هر حال و بنا بر هر دو قول ولايت بر ممتنع پذيرفته شده است. به همين دليل در بسياري از موارد پس از حكم به ولايت حاكم بر ممتنع، آن را نتيجه ولايت مجتهد و ناشي از جعل اين حق براي او مي دانند. [46] با چنين بينشي ما نيازي به بحث از مدارك و مستندات اين قاعده، به طور خاص، نداشته و بايد آن را به بحث ولايت فقيه موكول نماييم، چنان كه برخي نيز همين را پسنديده اند، اما در اين نوشتار، با چشم پوشي از ادله ولايت فقيه و مباحث مربوط به آن، به طور گذرا به ادله اي خواهيم پرداخت كه مي تواند جداگانه نيز مورد توجه واقع گردد. نكته ديگري كه نبايد ناگفته گذاشت آن است كه عبارت "الحاكم ولي الممتنع"، در هيچ يك از متون روايي نيامده [47] و اين عبارت، با چنين الفاظي، اصطياد از قواعد كلي و رواياتي است كه با همين مضمون سخن مي گويند. به همين جهت است كه از اين قاعده با تعابير مختلفي ياد شده است. در اكثر كتاب هاي قديمي نظير مقنعه، نهاية، وسيله، اصباح الشيعه [48] و… تعبير به "سلطان" شده است. شيخ انصاري نيز چنين تعبير مي كند كه "السلطان ولي الممتنع". [49] برخي از فقها نيز از واژه "امام" بهره برده اند كه قطعا مقصودشان حضرات معصومين نبوده [50] و همان "حاكم" و زمامدار را در نظر داشته اند كه در كلمات متأخرين متداول شده است. جالب اين كه ابن ادريس با جمع بين هر دو واژه چنين مي فرمايد: "كان علي السلطان و الحكام من قبله…" [51] از اين نكته ارتباط قاعده با ولايت فقيه تأييد شده و نشان مي دهد مقصود از "حاكم" در اين قاعده فقيه جامع الشرايط است كه قضات منصوب از ناحيه او نيز صلاحيت اعمال اين ولايت را دارند. پس از اين مقدمه و با تأكيد دوباره بر اين كه آن چه خواهد آمد، دلايلي غير از ادله عام مربوط به اثبات ولايت فقيه است به بررسي ادله خاص مي پردازيم و گرنه همان ادله عام نيز براي اثبات اين قاعده كافي خواهد بود. |
مورد بحث در اين مورد مبتني بر آن است كه قبول دائن را شرط درستي پرداخت دين بدانيم وگرنه موضوعي براي قاعده به وجود نمي آيد. پرداخت حقوق ديگران و به عبارت ديگر تفريغ ذمه از ديني كه به عهده آن آمده است از روشن ترين اصول عقلايي و مسلمات شرعي است [84] و لذا همان گونه كه در مسئله پيشين اشاره شد در صورتي كه مديون، با فرض تمكن، از اداي دين امتناع ورزد، دائن مي تواند به حاكم مراجعه نمايد. حاكم نيز مديون را مجبور به پرداخت دين نموده و در صورت امتناع، به ولايت از جانب او اقدام مي نمايد. آن چه ذكر شد مختص قرض نيست و تمام انواع ديون را در بر مي گيرد. همان گونه كه اداي دين (در صورتي كه حال بوده يا در صورت تأجيل، اجل آن فرا رسيده باشد) بر مديون واجب است، قبول آن از طرف دائن نيز واجب مي باشد. بنابراين هرگاه دائن و به عبارت ديگر صاحب هر حقي، از پذيرش و قبول حق خود امتناع ورزد حاكم او را مجبور به قبول نموده و در صورت عدم امكان اجبار، از ناحيه او قبول مي نمايد [85] نيازي به يادآوري مجدد نيست كه اين حكم ويژه قرض نيست و تمام اسباب دين را در برمي گيرد [86] مثلاً در بيع سلم نيز هرگاه پس از رسيدن زمان مقرر، به رغم ارائه صحيح كالا از جانب بايع(فروشنده)، خريدار از قبول آن امتناع ورزد، حاكم او را مجبور به قبول كرده و يا در مرحله بعد از جانب او قبول مي نمايد. [87]
به پيمان ها، عمل به آن شرط نيز ضروري است. در اين ضرورت شرعي و وجوب تكليفي كه بر عهده مشروط عليه آمده است جاي هيچ گونه ترديدي نيست. [88] اما آن چه مورد |
مرحوم اصفهاني بر مكاسب، چاپ سنگي 214/1 و ولاية الفقيه 427/1 به بعد. [9] .و لاية الفقيه 436/1، دكتر محمدجعفر جعفري لنگرودي، ترمينولوژي حقوق، ص 242. [10] . ولاية الفقيه 436/1 . [11] .دكتر محمدجعفر جعفري لنگرودي، همان، ص207 . [12] .شيخ انصاري، مكاسب، ص 153و امام خميني، الرسائل 99/2. [13] .نظير تفويض اين امر به شريح قاضي از سوي علي (ع) (فروع كافي 412/7). [14] .به عنوان نمونه بنگريد به: وسائل 316/12. [15] .نك: سيد مصطفي محقق داماد، شرح و تفسير مواد مزبور در حقوق خانواده. [16] .ر.ك: همين مقاله، ابتداي عنوان مدارك و مستندات فقهي. [17] .ر.ك: مجمع البحرين 455/1، تذكر اين نكته به جاست كه به رغم موافقت بسياري از واژه ِشناسان با اين تفصيل، آن چه در مفردات راغب اصفهاني ضبط شده عكس آن است؛ يعني وِلايت را به محبت و نصرت و ولايت را به سرپرستي معني كرده اند كه قطعاً يا سهو مؤلف و يا اشتباه چاپي و اعراب گذاري بوده و متأسفانه نويسندگان متأخر، بدون تأمل، آن را تكرار مي نمايند. نك: المفردات، ص533. [18] .سيد علي اكبر قرشي، قاموس قرآن 254/7. [19] .دكتر محمدجعفر لنگرودي، همان، ص758. [20] .نك: شيخ انصاري، مكاسب، ص 153. |
امتنع عن الشي: كف عنه… امتنع الشي: تعذر حصوله. [22] .فرهنگ فارسي عميد1120/، لغتنامه دهخدا 166/9، در المنجد ص 776 چنين آمده است: امتنع عن الشي: كف عنه… امتنع الشي: تعذر حصوله. [23] .المقنعه (چاپ شده در سلسلة الينابيع الفقهيه 39/13). [24] .النهاية (چاپ شده در سلسلة الينابيع الفقهيه 81/13). [25] .الوسيلة (چاپ شده در سلسلة الينابيع الفقهيه 239/13). [26] .الكافي (چاپ شده در سلسلة الينابيع الفقهيه 67/13). [27] .شيخ محمدحسين اصفهاني، حاشيه كتاب المكاسب 216/1، چاپ سنگي. [28] .شرايع 21/2. [29] .قواعد الاحكام (ينابيع 499/13). [30] . شيخ انصاري، مكاسب، ص 306، و نيز نك: كتاب البيع امام خميني 349/5. [31] .ر.ك: شيخ محمدحسن نجفي، جواهر 117/23. [32] .همان و نيز مكاسب، ص 306. [33] .ر.ك: مكاسب، ص 306. [34] .ر.ك: بخش مستندات قاعده و روايات وارده. [35] .شيخ محمدحسن نجفي، جواهر 117/23. [36] .نك: سيد حسين صفايي و اسد اله امامي، حقوق خانواده 276/1 و مصطفي محقق داماد، حقوق خانواده، ص364 به بعد. [37] .شيخ انصاري، مكاسب، ص153. [38] .امام خميني، كتاب البيع 348/5. [39] .همان، ص349. [40] .شيخ انصاري، مكاسب، ص306 و نيز بنگريد به سيد محسن حكيم، مستمسك العروة الوثقي 208/13. [41] .شهيد ثاني، شرح لمعه 65/6 (از مجموعه 10جلدي). [42] .محقق حلي، شرايع 66/3 و حاشيه مرحوم اصفهاني بر مكاسب، ج 1، ص 216. [43] .شيخ محمدحسن نجفي، جواهر 280/25. [44] .حتي در باب امتناع از پرداخت زكات نيز فقها تصريح كرده اند كه فقيران نمي توانند رأساً و به عنوان تقاصاقدام به اخذ قهري زكات نمايند (مستمسك العروة الوثقي 373/9). البته گاهي نيز در كلمات فقها مي توان حكم به اقدام مستقيم را در صورت تعذر حاكم مشاهده كرد.(ر.ك: شرح لمعه 471/3). |
388/40) و يا امام خميني مي فرمايد: "… لانه مقتضي ولاية الحاكم" (كتاب البيع 348/5). [47] .حاشيه مرحوم اصفهاني بر مكاسب216/1. [48] .به ترتيب بنگريد به سلسلة الينابيع الفقهيه 39/13، 81 ، 239و 278(تأليف علي اصغر مرواريد). [49] .شيخ انصاري، مكاسب، ص 306 و چنين است محقق در شرايع (12/3) و… . [50] . ولاية الفقيه 151/1 - 160. [51] .سرائر، ص 212 (نقل از ولاية الفقيه 656/2). [52] .فروع كافي 412/7. [53] .ر.ك: پاورقي من لا يحضره الفقيه 15/3 كه روايت را با اندكي تفاوت نقل كرده است. [54] .حاشيه بر مكاسب، مرحوم اصفهاني 216/1. [55] .النهاية، ص 305و 306. [56] .كه در مورد آداب قضاوت و وظايف قاضي است. [57] .امام خميني، كتاب البيع 488/2 . [58] .وسائل 316/12 . [59] .ولاية الفقيه 632/2. [60] .وسائل 223/15. [61] .حديد (57) آيه 25 (… ليقوم الناس بالقسط). [62] .ر.ك: امام خميني، كتاب البيع 462/2. [63] .نهج البلاغه، خطبه 3. [64] .شيخ محمدحسن نجفي، جواهر 485/22. [65] .همان 164/33. [66] .امام خميني، كتاب البيع 348/5. |
كه صراحت در اين مطلب دارند. ر.ك: دكتر محمدجعفر جعفري لنگرودي، دائرة المعارف حقوق مدني و تجارت 301/1 و حقوق تعهدات .)255/1 [69] .به عنوان نمونه رجوع شود به: شيخ محمدحسن نجفي، جواهر 309/26 و نيز همان كتاب 485/22 و ولاية فقيه 657/2 - جواهر 337/40. [70] .در 217/1 از حاشيه ايشان بر مكاسب آمده است: "ان ولاية الحاكم في كثير من تلك الموارد اجماعيه و قد ارسلت في كلمات الاصحاب ارسال المسلمات بحيث يستدل بها لا عليها و الله العالم." [71] .مائده (5) آيه 55. [72] .شيخ محمدحسن نجفي، جواهر 80/27. [73] .سيد محسن حكيم، مستمسك العروة الوثقي 208/13. [74] .ر.ك: علامه طباطبايي، تفسير الميزان 5/6 - 8. [75] .شيخ محمدحسن نجفي، جواهر 309/26 و 337/40. [76] .شيخ انصاري، مكاسب، ص 306. [77] .امام خميني، كتاب البيع 346/5. [78] .ر.ك: سيد محسن حكيم، مستمسك العروة الوثقي 351/9 (مرحوم اصفهاني در حاشيه خود بر مكاسب (ج 1 ص 216) بر نفي چنين ولايتي استدلال مي نمايند). [79] .همان، ص 382. [80] .شرح لمعه 471/3. ايشان معتقد است در صورت تعذر حاكم، مغبون خواهد توانست شخصاً به فسخ آن مبادرت ورزد. [81] .شهيد ثاني، شرح لمعه520/3. [82] .شيخ انصاري، مكاسب، ص 306. [83] .امام خميني، كتاب البيع 346/5. [84] . ميرزا حسن موسوي بجنوردي، القواعد الفقهيه 169/7 و علامه حلي، تذكرة الفقهاء 3/2 و همو، قواعد الاحكام (ايضاح 2/2 و 3 ). |
كتاب البيع 348/5. [86] . علامه حلي، قواعد الاحكام (ايضاح 7/2) [87] . همان و نيز شرايع 65/2. [88] . ميرزا محمدحسن موسوي بجنوردي، القواعد الفقهيه، ج 3، قاعده المؤمنون عند شروطهم؛ براي ديدن ادله ترديد در همين وجوب تكليفي نيز نگاه كنيد به مكاسب، ص 283. [89] .مكاسب، ص 284. [90] .مكاسب، ص 285؛ شرح لمعه 506/3 (به عنوان يك نظر نقل كرده است). [91] .شيخ انصاري، مكاسب، ص 285 و سيد مصطفي محقق داماد، قواعد فقه، 186/1- 188. [92] .قانون مدني، مواد 237، 238 و 239. [93] .اجبار حاكم نسبت به محتكر در مقنعه شيخ مفيد، نهايه شيخ طوسي، وسيله ابن حمزه، اصباح الشيعه كيذري و …مورد تصريح قرار گرفته است. نك: سلسلة الينابيع الفقهيه39/31، 81، 239 و 278 (گردآوري علي اصغر مرواريد)، ابي الصلاح حلبي در كافي و ابن ادريس در سرائر و بسياري ديگر از فقها نيز متعرض اين حكم شده اند. ولاية الفقيه 657/2. [94] .شيخ محمدحسن نجفي، جواهر 485/22. [95] . محقق حلي، شرايع 82/2. [96] . شهيد ثاني، شرح لمعه 72/4 و شرايع و جواهر 137/25. [97] .همان 96/4 و شرايع 85/2. [98] .شهيد ثاني، شرح لمعه 481/5. [99] .شهيد ثاني، شرح لمعه 485/5 و دقت كنيد در فخر المحققين، ايضاح 290/3. [100] .شيخ محمدحسن نجفي، جواهر 207/31. [101] . ماده 1111 قانون مدني. [102] .سيد ابوالحسن اصفهاني، وسيلة النجاة 335/2. [103] .ماده 1129 قانون مدني و سيد ابوالقاسم خوئي، منهاج الصالحين 280/2. [104] .ر.ك: سيد مصطفي محقق داماد، حقوق خانواده، ص 366. |
الصالحين 274/2 م 1366. [108] .شرح لمعه 65/6. [109] .محقق حلي، شرايع 39/3. [110] .حتي از كشف اللثام در اين باره نقل "عدم الخلاف" شده است. ر.ك: جواهر293/32. [111] .امام خميني، تحرير الوسيله 306/2م 21. [112] .شيخ محمدحسن نجفي، جواهر 293/32. [113] .شهيد ثاني، شرح لمعه 160/6 و محقق حلي، شرايع 86/3. [114] .شيخ محمدحسن نجفي، جواهر 316/33. [115] .محقق حلي، شرايع 66/3 و نيز نك: شيخ محمدحسن نجفي، جواهر 164/33. [116] .سيد محمدكاظم طباطبايي، العروة الوثقي 747/2 م 26. [117] .سيد محسن حكيم، مستمسك العروة الوثقي 208/13. [118] .همان، ص 206. [119] .همان و نيز نك: محقق حلي، شرايع 159/2 و شيخ محمدحسن نجفي، جواهر 80/27. [120] . محقق حلي، شرايع 256/2. [121] .شهيد ثاني، شرح لمعه 152/4. [122] .محقق حلي، شرايع 132/2؛ شيخ محمدحسن نجفي، جواهر 309/26 و نيز سيد ابوالقاسم خوئي، مباني تكملة المنهاج 38/1 و جواهر 337/40. [123] .امام خميني، تحرير الوسيله 578/1 م 4. [124] .محقق حلي، شرايع 275/3. [125] .سيد ابوالقاسم خوئي، منهاج الصالحين 266/2، مسئله .1309 [126] .ر.ك: سيد مصطفي محقق داماد، حقوق خانواده،ص 408. [127] .شهيد ثاني، شرح لمعه 367/3. [128] .همان، ص 227 و 228. [129] .همان، ص 227 و 228. [130] .همان، ص 227 و 228. [131] .همان، ص 227 و 228. [132] .همان، ص 227 و 228. [133] .همان، ص 227 و 228. |